Showing posts with label ﺑﺎﺑﺎ. Show all posts
Showing posts with label ﺑﺎﺑﺎ. Show all posts

Monday, August 21, 2017

خورشید گرفتگی

امروز که خورشید گرفت، دل من هم گرفت. دفعه قبل که خورشیدگرفتگی را مشاهده کرده بودم با پدرم در تهران به تپه های عباس آباد رفتیم. کی باورش میشد اگر کسی به من میگفت این همه، همه چیز عوض میشود، هم خوب هم بد. به هر حال خورشید هم که هر روز مایه حیات ما و هر آنچه روی زمین هست و بی شائبه به همه نور و انرژی میبخشد، هر از چند گاهی دوست دارد مرکز توجه عالمیان باشد و ناز کند و خودش را قایم کند. راستش را بخواهید، حق هم دارد. هر چه باشد مرکز منظومه شمسی ماست و همه دور او گردانیم. درعوض بعضی از ما آدمها فکر میکنیم مرکز دنیا هستیم و هر روز همه توجه ها باید‌بر ما باشد.

Friday, February 14, 2014

والانتير دى


بابا: هپى والانتير دى (خنده)
من: (خنده) مرسى، ولنتاين، نه والانتير

Tuesday, January 28, 2014

من و بابا

اولين بار تو دستم رو گرفتى بردى سينما.
تو به من دوچرخه سوارى ياد دادى.
تو مطمئن شدى من شنا ياد بگيرم.
اولين بار تو به من انگليسى ياد دادى.
تو دستم رو يك روز تابستان گرفتى بردى كلاس زبان اسم نوشتى در حاليكه من غر ميزدم كه تابستون نميخوام كلاس برم، غافل از اينكه تو درى به دنيايى جديد به رويم باز كردى كه ديگه نميخواستم ازش بيروم برم.
تو سرماى زمستون و گرماى تابستون من و كلاس زبان ميبردى و 1.5 ساعت راه ميرفتى، خريد ميكردى، تا من كلاسم تموم شه و برگردونيم خونه.
هر روز صبح زود تو سرما و جنگ ميرفتى نون داغ و شير  تازه براى صبحانه من ميگرفتى.
هر روز من رو مدرسه ميرسوندى.
شوفاژ قراضمون كه خراب بود و فيوزش ميپريد، نصف شب ها از خواب ناز تو سرما پا ميشدى ميرفتى موتور خونه كه يك دكمه فشار بدى.
اينجا هم كه بودى، قبل از كه من برم بيرون براى اداره، زود پا ميشدى برف و يخ  ماشينم رو برام تو پاك ميكردى
برام انار دونه ميكردى
پات كه شكسته بود و جنگ هم بود، همه شهر رو گشتى چن من براى يك كلاس دفتر  موسيقى ميخواستم، زمانى كه كمبود بود و تو همه چيز بايد صرفه جويى ميكرديم.
تو به من يك كودكى خوب و شاد دادى، احساس امنيتى كه صدام و بمب هاش از من نگرفت، تا وقتى كه خونه بودم.  اون حس ديگه هيچ وقت بر نميگرده، كه غصه هيچ چيز و هيچ كس و نخورم تا وقتى بابا هست.
هزار و يك كار  ديگه كردى براى من كه براشون بهت به اندازه كافى نگفتم مرسى.
تو هميشه بابا بودى و من حتى نتونستم از تو نگهدارى و پرستارى كنم.

Monday, January 27, 2014

مثل بابابزرگ

هر وقت ميخواستى بيشتر غذا بكشى، يا غذايى يا دسرى كه روى ميز بود را ميخواستى بردارى، اول به همه تعارف ميكردى، اگر شده بيست نفر تو اتاق بودند. اگر هم كسى نميخواست انقدر اصرار ميكردى كه يكى برداره بالاخره.  آخرش انتظار داشتى يكى بگويد خودتون هم بفرمايييد.  خودت با خودت هم تعارف داشتى، يا به خودت اجازه نميدادى كه تا كسى بهت چيزى تعارف نكرده آن را بردارى.  من هم كه دير دوزاريم ميفتاد، آخرش هم عصبانى ميشدم كه خودتون ميخواين بخورين ورداريد بخوريد خوب چرا انقدر به من اصرار ميكنيد.

سر ميز شام جزمين چهار ساله مياد سمت من با يك قوطى نوشابه.
جزمين: عمه نرگس نوشابه ميخواهى؟ 
من: نه، مرسى جزمين جون نميخوام. 
جزمين: يك كم نميخواهى؟
من: نه مرسى.
جزمين:  شايد من يك كم بخواهم.

خنده اى ميكنم و برايش نوشابه ميريزم.  جزمين به بابا بزرگش رفته اما ارتباطاتش هم بهتر از قديميهاست.

روزنامه ايرانى را برميدارم كه نگاهى بيندازم.  جزمين كه كارتون نگاه ميكند برميگردد و ميگويد: براى بابا بزرگ نگه داريم، خب؟ ميگويم خب.  هنوز تو و روزنامه هايت را يادش هست.

Friday, January 24, 2014

باباجون


"

پدرم پشت دوبار آمدن چلچله ها ، پشت دو برف
پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی ،
پدرم پشت زمان ها مرده است .
پدرم وقتی مرد ، آسمان آبی بود ،
مادرم بی خبر از خواب پرید ، خواهرم زیبا شد .
پدرم وقتی مرد ، پاسبان ها همه شاعر بودند .
مرد بقال ازمن پرسید: چند من خربزه می خواهی ؟
من ازاو پرسیدم : دل خوش سیری چند ؟"

ﺍﺯ ﺳﻬﺮﺍﺏ ﺳﭙﻬﺮﯼ ﮐﻪ ﺍﻫﻞ ﮐﺎﺷﺎﻥ ﺑﻮﺩ 
ﯾﮏ ﻣﺎﻩ ﭘﯿﺶ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﻣﻦ ﺁﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ
ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﭘﺪﺭﻡ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺕ ﻣﻦ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻢ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎن
ﺑﺎ ﺗﻮﺭ ﺑﻪ ﮐﺎﺷﺎﻥ رﻓﺘﻪ

ﺑﺎﺑﺎﺟﻮﻥ ﺧﯿﻠﯽ ﺯﻭﺩ ﺭﻓﺘﯽ.
ﺟﺎﯼ ﺧﺎﻟﯿﺖ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺕ ﭘﺮ ﻧﻤﯿﺸﻪ .

يك هفته گذشت و تو فردا ديگر زنگ نميزنى ....

Saturday, November 30, 2013

سهراب سپهرى

امروز آخر هفته بعد از عيد شكرگزارى در آمريكا است.  از آنجايى كه خيلى ديدارها در اين عيد كه پنجشنبه بود، تازه شد، شنبه نسبتا آرام و ساكتى دارم.  بعد از مدت ها رفتم سراغ كتابخانه ام تا از اين آرامش براى مطالعه استفاده كنم.  نگاهى به كتابهاى شعرم انداختم و فكر كردم بد نيست كمى شعر بخوانم، كه چشمم به هشت كتاب سهراب سپهرى افتاد.   ناگهان متوجه شدم، يا يادم افتاد، كه من ديشب خواب اين صحنه از كتابخانه ام را ديده بودم. من ديشب در حقيقت خواب سهراب سپهرى را ديده بودم كه در خانه من مهمان بود.  و من به او كتابخانه ام را نشان داده بودم و به او گفتم، ببين، كتابت اينجاست! همين يك صحنه را فقط يادم هست.  خيلى به نظرم خواب عجيبى است كه كسى را كه هرگز ملاقات نكرده ام ديدم و با او صحبت كردم.  شايد از ديشب در خواب در فكر بودم كه امروز بايد شعر بخوانم!

Saturday, August 10, 2013

دفتر خاطرات


:كلاس سوم دبستان كه بودم، اين دفتر هاى خاطرات مد شده بود


اون وقت ها، به خصوص بين بچه ها، تا يه چيزى مد ميشد، ديگه بايد بلافاصله ميداشتيش  (نميدونم اين اصلا فعل درستى هست يانه!؟).  به هر حال، يه هو مي ديدى همه مدرسه در عرض دو روز پر ميشد از يه نوع مداد، خودكار، خط كش، دفتر، يا كيف و كفشى كه مد شده بود.  اينترنت و شبكه هاى اجتماعى هم كه نبود،  معلوم نيست چه طور اين اتفاق ميفتاد؟  واى، ما از نسلى هستيم كه به بچه هامون ميتونيم بگيم ما زمان قبل از اينترنت رو ديديم، ميتونى تصور كنى اون موقع چطورى بود؟

  خلاصه اين دفتر ها مد شده بود و بچه ها مى آوردند مدرسه و ما براى هم يادگارى مينوشتيم.  اما من از اين دفتر ها نداشتم و از فوايد بچه آخر بودن اين است كه هر چيزى را كه ميخواهى اوتوماتيك وار نميگيرى و هى بايد بخواهى و ياد آورى كنى و اين مهارت بى عار خواستن و ياد آورى كردن در زندگى حرفه اى آينده شما بسيار مثمر ثمر واقع ميشود و به شما ميگويند:
Go getter, persistent, she gets the job done!
بماند كه يه موقع هايى هم روى اعصاب بسيارى ميرود.

بگذريم. ما خواسته خود را به طور واضح و شفاف ابلاغ كرديم و باباى من براى تولدم اين هديه را برايم گرفت.  همين كه عكسش اين بالا بود.

اما با وجود ذوق و شوق من براى داشتن ايم دفتر، نوشته درون صفحه اول اين دفتر، از طرف پدرم، با ارزشمند ترين هديه شد.  پدرم داستانى را از مكالمه و پرسش و پاسخ دو نفر نوشته بود.  نميدانم اين داستان را از خودش گفته بود، يا اين داستان از كس ديگرى است.  گويا يكى از دو نفر، فرد بسيار دانا، محترم، و خوبى بوده و مورد محبت و ستايش همه قرار ميگرفته.  ديگرى از او ميپرسد:  تو خدايى؟ ميگويد نه، تو فرشته اى؟ ميگويد، نه.  تو فلانى،... و او هى ميگويد نه، و در آخر فرد گيج ميپرسد پس تو كه هستى؟  ميگويد من بيدارم.  بعد بابام نوشت  بود، كه بعضى آدم ها در دوران نوجوانى و جوانى بيدار ميشوند و برخى در سنين بالاتر مثل 50 سالگى كه خيلى دير است و بعضى ها هم هيچوقت ومن را نصيحت كرده بود كه سعى كنم هميشه بيدار باشم.

من با وجود دسترسى داشتن به چنين پند بزرگى، دير معناى آن را فهميدم و دير از خواب بيدار شدم، فكر كنم در 26-27 سالگى چيزى در ذهنم جرقه زد، و انگار كسى با ريختن آب سردى روى من، من را از خواب سنگينى بيدار كرد.  البته  برخى وقايع زندگى، در به زنگ در آوردن ساعت شماطه دار زندگى ام و بيداريم بى تاثير نبودند.  كمى دير بود، اما خوشحالم كه بلآخره بيدار شدم. دنيا و زندگى را با چشم هاى باز و شاداب ترى ميبينم.  اين بهترين پند عمرم بود كه از 9 سالگى آن را داشته ام، و فقط هم يك بار گرفتمش و ديگر هم پدرم آن را تكرار نكرد.  كسان ديگرى هم به انواع مختلف اين حرف را زده اند :

از خواب گران، خواب گران، خواب گران خيز.

به خود آ!




Tuesday, December 15, 2009

مدرسه و باسوادی

سال اول دبستان فکر می‌کنم سخت‌ترین سال تحصیلی عمرم بوده. نه از نظر درسی‌، نه، از این نظر که خیلی‌ سخت گذشت. معلم سخت گیر و بد اخلاقی‌ داشتیم. زود عصبانی میشد، داد میزد، و خط کش زدن پشت دست ما رو تنبیه عادی میدونست. من هم که سال اول مدرسه‌ام بود، فکر می‌کردم لابد مدرسه اینطوریه. هیچ وقت یادم نمیره بار اول که مامانم از من در راه آمدن به خانه شنید که معلم ما این کار رو میکنه. دستم را محکم تر گرفت و شروع کرد به تند تر قدم برداشتن. خیلی‌ عصبانی شده بود و همون فردا صبح اول وقت رفته بود دفتر مدرسه مون. منی که قبل از دبستان، مهد کودک و آمادگی‌ رفته بودم و به خارج از خونه بودن عادت داشتم و برای اولین روز رفتن به مدرسه روز شماری کرده بودم، همون کلاس اول ابتدایی از مدرسه بدم اومد. مدرسه برام سخت شده بود.

کلاس اول تازه به پایان رسید بود، و من از آغاز تابستان در پوست نمی‌‌گنجیدم. مهمتر از همه اینکه من دیگه باسواد شده بودم و می‌تونستم همه کتابهای داستانی رو که قبلان نمیتونستم بخونم، خودم به تنهایی و بدون منت کشیدن از برادرم بخونم. عصر روزی که مدرسه‌ام تموم شده بود و تابستان شروع شده بود، خوشحال رفتم پیش بابام و گفتم: "بابا، من دیگه با سواد شدم. دیگه لازم نیست مدرسه برم" و به خیال خودم این بهترین مژده ای‌ بود که من به بابام می‌تونستم بدم. بابام هم سری تکون داد و گفت "آره، حتما" و به کار خودش ادامه داد. من هم از این که اون به عظمت خبر من پی‌ نبرده بود، دلگیر و دست از پا دراز تر برگشتم توی اتاقم و عزای سال بعد و سال‌های بعد رو گرفتم و این که دیگه عمر من فنا شد.

حالا چطور شد اینطوری شد و من مدرسه رو برای سالیان سال وقتی‌ که می‌تونستم ول کنم، ول نکردم و هنوز هم سرم و بزنی‌، تهم و بزنی‌، به بهونه شنیدن سخنرانی‌های مختلف مدرسه‌های مختلف میرم، نمیدونم.