:كلاس سوم دبستان كه بودم، اين دفتر هاى خاطرات مد شده بود
اون وقت ها، به خصوص بين بچه ها، تا يه چيزى مد ميشد، ديگه بايد بلافاصله ميداشتيش (نميدونم اين اصلا فعل درستى هست يانه!؟). به هر حال، يه هو مي ديدى همه مدرسه در عرض دو روز پر ميشد از يه نوع مداد، خودكار، خط كش، دفتر، يا كيف و كفشى كه مد شده بود. اينترنت و شبكه هاى اجتماعى هم كه نبود، معلوم نيست چه طور اين اتفاق ميفتاد؟ واى، ما از نسلى هستيم كه به بچه هامون ميتونيم بگيم ما زمان قبل از اينترنت رو ديديم، ميتونى تصور كنى اون موقع چطورى بود؟
خلاصه اين دفتر ها مد شده بود و بچه ها مى آوردند مدرسه و ما براى هم يادگارى مينوشتيم. اما من از اين دفتر ها نداشتم و از فوايد بچه آخر بودن اين است كه هر چيزى را كه ميخواهى اوتوماتيك وار نميگيرى و هى بايد بخواهى و ياد آورى كنى و اين مهارت بى عار خواستن و ياد آورى كردن در زندگى حرفه اى آينده شما بسيار مثمر ثمر واقع ميشود و به شما ميگويند:
Go getter, persistent, she gets the job done!
بماند كه يه موقع هايى هم روى اعصاب بسيارى ميرود.
بگذريم. ما خواسته خود را به طور واضح و شفاف ابلاغ كرديم و باباى من براى تولدم اين هديه را برايم گرفت. همين كه عكسش اين بالا بود.
اما با وجود ذوق و شوق من براى داشتن ايم دفتر، نوشته درون صفحه اول اين دفتر، از طرف پدرم، با ارزشمند ترين هديه شد. پدرم داستانى را از مكالمه و پرسش و پاسخ دو نفر نوشته بود. نميدانم اين داستان را از خودش گفته بود، يا اين داستان از كس ديگرى است. گويا يكى از دو نفر، فرد بسيار دانا، محترم، و خوبى بوده و مورد محبت و ستايش همه قرار ميگرفته. ديگرى از او ميپرسد: تو خدايى؟ ميگويد نه، تو فرشته اى؟ ميگويد، نه. تو فلانى،... و او هى ميگويد نه، و در آخر فرد گيج ميپرسد پس تو كه هستى؟ ميگويد من بيدارم. بعد بابام نوشت بود، كه بعضى آدم ها در دوران نوجوانى و جوانى بيدار ميشوند و برخى در سنين بالاتر مثل 50 سالگى كه خيلى دير است و بعضى ها هم هيچوقت ومن را نصيحت كرده بود كه سعى كنم هميشه بيدار باشم.
من با وجود دسترسى داشتن به چنين پند بزرگى، دير معناى آن را فهميدم و دير از خواب بيدار شدم، فكر كنم در 26-27 سالگى چيزى در ذهنم جرقه زد، و انگار كسى با ريختن آب سردى روى من، من را از خواب سنگينى بيدار كرد. البته برخى وقايع زندگى، در به زنگ در آوردن ساعت شماطه دار زندگى ام و بيداريم بى تاثير نبودند. كمى دير بود، اما خوشحالم كه بلآخره بيدار شدم. دنيا و زندگى را با چشم هاى باز و شاداب ترى ميبينم. اين بهترين پند عمرم بود كه از 9 سالگى آن را داشته ام، و فقط هم يك بار گرفتمش و ديگر هم پدرم آن را تكرار نكرد. كسان ديگرى هم به انواع مختلف اين حرف را زده اند :
از خواب گران، خواب گران، خواب گران خيز.
به خود آ!

1 comment:
I have the exact same diary notebook from those days! ;)
yadesh bekher
Post a Comment