سال اول دبستان فکر میکنم سختترین سال تحصیلی عمرم بوده. نه از نظر درسی، نه، از این نظر که خیلی سخت گذشت. معلم سخت گیر و بد اخلاقی داشتیم. زود عصبانی میشد، داد میزد، و خط کش زدن پشت دست ما رو تنبیه عادی میدونست. من هم که سال اول مدرسهام بود، فکر میکردم لابد مدرسه اینطوریه. هیچ وقت یادم نمیره بار اول که مامانم از من در راه آمدن به خانه شنید که معلم ما این کار رو میکنه. دستم را محکم تر گرفت و شروع کرد به تند تر قدم برداشتن. خیلی عصبانی شده بود و همون فردا صبح اول وقت رفته بود دفتر مدرسه مون. منی که قبل از دبستان، مهد کودک و آمادگی رفته بودم و به خارج از خونه بودن عادت داشتم و برای اولین روز رفتن به مدرسه روز شماری کرده بودم، همون کلاس اول ابتدایی از مدرسه بدم اومد. مدرسه برام سخت شده بود.
کلاس اول تازه به پایان رسید بود، و من از آغاز تابستان در پوست نمیگنجیدم. مهمتر از همه اینکه من دیگه باسواد شده بودم و میتونستم همه کتابهای داستانی رو که قبلان نمیتونستم بخونم، خودم به تنهایی و بدون منت کشیدن از برادرم بخونم. عصر روزی که مدرسهام تموم شده بود و تابستان شروع شده بود، خوشحال رفتم پیش بابام و گفتم: "بابا، من دیگه با سواد شدم. دیگه لازم نیست مدرسه برم" و به خیال خودم این بهترین مژده ای بود که من به بابام میتونستم بدم. بابام هم سری تکون داد و گفت "آره، حتما" و به کار خودش ادامه داد. من هم از این که اون به عظمت خبر من پی نبرده بود، دلگیر و دست از پا دراز تر برگشتم توی اتاقم و عزای سال بعد و سالهای بعد رو گرفتم و این که دیگه عمر من فنا شد.
حالا چطور شد اینطوری شد و من مدرسه رو برای سالیان سال وقتی که میتونستم ول کنم، ول نکردم و هنوز هم سرم و بزنی، تهم و بزنی، به بهونه شنیدن سخنرانیهای مختلف مدرسههای مختلف میرم، نمیدونم.
Tuesday, December 15, 2009
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
1 comment:
:)
Post a Comment