Tuesday, November 17, 2009
ستارههای دنباله دار
باشه ستارههای دنباله دار، باشه، یادتون باشه. من و یک ساعت نصف شبی تک و تنها کشونیدید وسط خیابون، هر ماشینی رد شد چپ چپ نگاهم کرد، اون وقت شما نیومدین سر قرار. من هم دیگه اومدم خونه، هر چقدر میخواید ببارید واسه خودتون امشب!
Labels:
memories
Friday, November 13, 2009
حاجی خانوم
حاجی خانوم زنی بود از یکی از روستاهای اطراف اصفهان. او در خانه ما و فامیلهایمان کار میکرد، اما در واقع حکم "ننی" من رو داشت به قول این جایی ها. او فرزندانش را به تنهایی بزرگ کرده بود، اما هنوز کار میکرد با وجودیکه پسرش نسبتا کار خوبی داشت. هیچ وقت نفهمیدم چه بر سر شوهرش آمده بود. یعنی در عالم بچگی اصلا به این چیزها فکر نمیکردم. حاجی خانوم خودش مهم بود که در زندگی ما بود.
حاجی خانوم با اتوبوس و پیاده خودش رو به خانه ما میرساند. حاجی خانوم سواد نداشت، اما همیشه دفترچه تلفنش توی ساکش بود، واگر ده دقیقه هم قرار بود دیر تر برسه، سر اولین تلفن عمومی در راهش میایستاد، از یک نفر خواهش میکرد که تلفن ما رو از دفترچه ش پیدا کنه و براش بگیره تا به ما بگه که دیر میکنه، با وجودیکه ما خونه بودیم و جایی قرار نبود بریم.
حاجی خانوم سواد نداشت، اما بهداشت رو خیلی بهتر از بعضی پرستارها رعایت میکرد. جورابهای من رو با زیبایی جفت میکرد و روی هم میچید و لباس هام رو تا میکرد.
حاجی خانوم سواد نداشت، اما اگر میدید میوه فروش، سبزی فروش، یا حتی نمکی داره سرش کلاه میذاره، داد و بیدادی راه مینداخت و انقدر خدا رو گواه میگرفت که طرف تا ته جهنم میرفت و بر میگشت.
تکّه کلام حاجی خانوم، "ها خب" بود. اگر سکوت بر قرار میشد و دیگه کسی حرفی نداشت، سکوت رو با یک "ها خب" کش دار میشکست.
حاجی خانوم عاشق ماست بود. همیشه با غذا برای خودش با ماست دوغ درست میکرد و روش نعنا و نمک میزد، و بعد ماست و نون و خرما هم به عنوان دسر میخورد.
حاجی خانوم عاشق بارون و برف بود. اگر یکی کمی مینالید که هوا بد شد (یکی که یعنی من)، زود با اعتراض جواب میداد: "بذار بباره، بذار بباره، زمینها تر بشه". او فکر کشاورزهای روستاشون بود و مدتها به باران و برف از پشت پنجره خیره میشد. گاهی هم دستاش رو رو به آسمان بلند میکرد و خدا رو شکر میکرد به خاطر این همه برکت و نعمت.
خیلیها او را ننه صدا میکردند. ظاهرأ بار اول که من این رو از زبان کسی شنیده بودم، بهش گفت بودم "ننه نه، حاجی خانوم!"، و حاجی خانوم هم کلی کیف کرده بود که این بچه که من بوده باشم انقدر احترام بهش گذاشته و ازش دفاع هم کرده، و این خاطره مورد علاقش از من شده بود و برای همه تعریف میکرد: "خدا شاهده ،نرگس جون گفت ننه نه، حاجی خانوم!".
من که بزرگ تر شده بودم، حاجی خانوم هم هوش و حواسش سر جاش خیلی نبود. بچه هاش هم دیگه نمیذاشتن کار کنه. او بیشتر به عنوان مهمان و عضو خانواده هر از گاهی به خانه ما میآمد. بعدها شنیدم که سالهای آخر در یک خانه سالمندان بوده، اما پسرش هم همان جا کار میکرد و با او هر روز نهار میخورد. دفعه آخر که ایران رفته بودم، چند ماهی میشد که حاجی خانوم فوت کرده بود و من هیچ وقت از حاجی خانوم خدانگهداری* نکرده بودم.
*حاجی خانوم همیشه موقع خداحافظی میگفت: خدا ا (مکث)نگهدار.
حاجی خانوم با اتوبوس و پیاده خودش رو به خانه ما میرساند. حاجی خانوم سواد نداشت، اما همیشه دفترچه تلفنش توی ساکش بود، واگر ده دقیقه هم قرار بود دیر تر برسه، سر اولین تلفن عمومی در راهش میایستاد، از یک نفر خواهش میکرد که تلفن ما رو از دفترچه ش پیدا کنه و براش بگیره تا به ما بگه که دیر میکنه، با وجودیکه ما خونه بودیم و جایی قرار نبود بریم.
حاجی خانوم سواد نداشت، اما بهداشت رو خیلی بهتر از بعضی پرستارها رعایت میکرد. جورابهای من رو با زیبایی جفت میکرد و روی هم میچید و لباس هام رو تا میکرد.
حاجی خانوم سواد نداشت، اما اگر میدید میوه فروش، سبزی فروش، یا حتی نمکی داره سرش کلاه میذاره، داد و بیدادی راه مینداخت و انقدر خدا رو گواه میگرفت که طرف تا ته جهنم میرفت و بر میگشت.
تکّه کلام حاجی خانوم، "ها خب" بود. اگر سکوت بر قرار میشد و دیگه کسی حرفی نداشت، سکوت رو با یک "ها خب" کش دار میشکست.
حاجی خانوم عاشق ماست بود. همیشه با غذا برای خودش با ماست دوغ درست میکرد و روش نعنا و نمک میزد، و بعد ماست و نون و خرما هم به عنوان دسر میخورد.
حاجی خانوم عاشق بارون و برف بود. اگر یکی کمی مینالید که هوا بد شد (یکی که یعنی من)، زود با اعتراض جواب میداد: "بذار بباره، بذار بباره، زمینها تر بشه". او فکر کشاورزهای روستاشون بود و مدتها به باران و برف از پشت پنجره خیره میشد. گاهی هم دستاش رو رو به آسمان بلند میکرد و خدا رو شکر میکرد به خاطر این همه برکت و نعمت.
خیلیها او را ننه صدا میکردند. ظاهرأ بار اول که من این رو از زبان کسی شنیده بودم، بهش گفت بودم "ننه نه، حاجی خانوم!"، و حاجی خانوم هم کلی کیف کرده بود که این بچه که من بوده باشم انقدر احترام بهش گذاشته و ازش دفاع هم کرده، و این خاطره مورد علاقش از من شده بود و برای همه تعریف میکرد: "خدا شاهده ،نرگس جون گفت ننه نه، حاجی خانوم!".
من که بزرگ تر شده بودم، حاجی خانوم هم هوش و حواسش سر جاش خیلی نبود. بچه هاش هم دیگه نمیذاشتن کار کنه. او بیشتر به عنوان مهمان و عضو خانواده هر از گاهی به خانه ما میآمد. بعدها شنیدم که سالهای آخر در یک خانه سالمندان بوده، اما پسرش هم همان جا کار میکرد و با او هر روز نهار میخورد. دفعه آخر که ایران رفته بودم، چند ماهی میشد که حاجی خانوم فوت کرده بود و من هیچ وقت از حاجی خانوم خدانگهداری* نکرده بودم.
*حاجی خانوم همیشه موقع خداحافظی میگفت: خدا ا (مکث)نگهدار.
Thursday, November 12, 2009
نامه
از همون دوران کودکی و زمان جنگ که برادرهای من از ایران خارج شدند، من با پدیده "نامه" آشنا شدم. در اون زمان اینترنت که نبود هیچ، تلفن زدن به خارج هم دنگ و فنگهای خودش رو داشت. اول باید زنگ میزدی به ادارهٔ مخابرات. اگر راه میداد و اشغال نبود، تلفن راه دور مورد نظر رو به اپراتور میگفتی. بعد اپراتور تلفن رو میگرفت و اگر خوش شانس بودی و خط راه میداد میتونستی حرف بزنی، البته تا وقتی که قطع نشه. درسته که شنیدن صدای بردرام برای من و پدر و مادرم خیلی با ارزش بود، اما نامه چیز دیگری بود. نامه رو میشد چند بار خوند، لمس کرد، بو کرد. یک چیز فیزیکی که در دست اونها بوده، از یک دنیای ناشناس به دست ما رسیده بود. هر چند طولی نکشید که ما فهمیدیم که تنها خوانندگان این نامه ها، ما نبودیم. اغلب موارد پاکتهای نامه توی یک کیسه پلاستیکی به دست ما میرسید که روش مهر آبی رنگی بود: " این مرسوله در راه آسیب دیده، و ما آن را ترمیم کرده ایم"، یا یک چیزی توی همین مایه ها. میدونم که کلمات "مرسوله" و "ترمیم" رو هم اولین بار از روی این مهرها یاد گرفتم. پاکت نامه پاره شده بود و روی پارگی چسب نواری زده بودند. خوب، خدا عمرشون بده لااقل نامهها رو به ما میدادند و انقدر نگران بودند که هر دفعه ترمیمشان میکردند!
انقدر سالهای جنگ و دوری طولانی شد که ما شدیم استاد نامه نگاری. نامههای رسمی زیادی هم در طی سالها نوشتیم. دعوتنامه برای ویزا، درخواست ویزا، در خواست پذیرش، در خواست کمک هزینه تحصیلی، ... .
حالا هم که مثلا موفق شدیم صبح تا شب کارمون شده نامه نوشتن. بهترین نوعش نامه برای ارزشیابی یک شاگرد قدیمی و توصیه استخدام شدن او در جایی، یا تعریف از یک همکار هست. بقیه ش ابراز نگرانی یا مخالفت با یک موضع، در خواست آزادی زندانیان سیاسی، در خواست لغو اعدام زندنیان سیاسی است. هر روز اسم جدیدی و هر روز نامه جدیدی. هر روز این نامهها را امضا میکنیم و پخش. "نامه" یعنی دوری، التماس، بی چارگی، دل خوش کنی.
انقدر سالهای جنگ و دوری طولانی شد که ما شدیم استاد نامه نگاری. نامههای رسمی زیادی هم در طی سالها نوشتیم. دعوتنامه برای ویزا، درخواست ویزا، در خواست پذیرش، در خواست کمک هزینه تحصیلی، ... .
حالا هم که مثلا موفق شدیم صبح تا شب کارمون شده نامه نوشتن. بهترین نوعش نامه برای ارزشیابی یک شاگرد قدیمی و توصیه استخدام شدن او در جایی، یا تعریف از یک همکار هست. بقیه ش ابراز نگرانی یا مخالفت با یک موضع، در خواست آزادی زندانیان سیاسی، در خواست لغو اعدام زندنیان سیاسی است. هر روز اسم جدیدی و هر روز نامه جدیدی. هر روز این نامهها را امضا میکنیم و پخش. "نامه" یعنی دوری، التماس، بی چارگی، دل خوش کنی.
Monday, November 9, 2009
Anger
Anger is one of those emotions we all experience a lot, but hardly deal with properly, or talk about it. At times we even get angry at ourselves for being angry about something. Our logical brains tell us it is not worth your physical and mental health. Do not ruin your day over things that do not matter. But you cannot help what you feel. You just cannot help it. I have learned if I remind myself of a few things at such times, I may better be able to let go of the anger.
0) It is okay to feel angry at times. We are humans after all. The question is how do we let go of it, before it conquers us and becomes an inseparable part of us. Of course at first some physical activity and sport as well as talking about it can help release the tension. Be careful! It is easy to get trapped in the cycle of thinking and talking about it all the time and remaining angry.
1) By staying angry, I am letting the source of the anger, be it a person or a system, have control over my emotions, my performance, my life, and my health. Do I want to give this much power and control to what hurt me to begin with? Hell no.
2) The more we feed anger, the angrier and unhappier we get. Just stop watering this plant and it will die. This story helps*:
An old Cherokee chief is teaching his grandson about life: "A fight is going on inside me," he said to the boy. "It is a terrible fight and it is between two wolves.
"One is evil - he is anger, envy, sorrow, regret, greed, arrogance, self-pity, guilt, resentment, inferiority, lies, false pride, superiority, self-doubt, and ego.
"The other is good - he is joy, peace, love, hope, serenity, humility, kindness, benevolence, empathy, generosity, truth, compassion, and faith.
"This same fight is going on inside you - and inside every other person, too."
The grandson thought about it for a minute and then asked his grandfather, "Which wolf will win?"
The old chief simply replied, "The one you feed."
3) Look at things from a different perspective. I love the Hubble's Deep Field** image (click on the image below twice). It is taken from a very small portion of the sky. Every circle represents a galaxy like ours with its own planets, moons, and stars. Our earth is not even a dot in this image. How insignificant and small our problems are with respect to the universe, and how ridiculous and stupid we look for thinking they are so important to fight over.

---------------------------------------------------------------------------
* This seems to be a famous story but I first read it on page 157 of this book:
http://www.threelawsofperformance.com/
** For more information see the following links:
http://apod.nasa.gov/apod/ap040309.html
http://www.nasa.gov/vision/universe/starsgalaxies/hubble_UDF.html
0) It is okay to feel angry at times. We are humans after all. The question is how do we let go of it, before it conquers us and becomes an inseparable part of us. Of course at first some physical activity and sport as well as talking about it can help release the tension. Be careful! It is easy to get trapped in the cycle of thinking and talking about it all the time and remaining angry.
1) By staying angry, I am letting the source of the anger, be it a person or a system, have control over my emotions, my performance, my life, and my health. Do I want to give this much power and control to what hurt me to begin with? Hell no.
2) The more we feed anger, the angrier and unhappier we get. Just stop watering this plant and it will die. This story helps*:
An old Cherokee chief is teaching his grandson about life: "A fight is going on inside me," he said to the boy. "It is a terrible fight and it is between two wolves.
"One is evil - he is anger, envy, sorrow, regret, greed, arrogance, self-pity, guilt, resentment, inferiority, lies, false pride, superiority, self-doubt, and ego.
"The other is good - he is joy, peace, love, hope, serenity, humility, kindness, benevolence, empathy, generosity, truth, compassion, and faith.
"This same fight is going on inside you - and inside every other person, too."
The grandson thought about it for a minute and then asked his grandfather, "Which wolf will win?"
The old chief simply replied, "The one you feed."
3) Look at things from a different perspective. I love the Hubble's Deep Field** image (click on the image below twice). It is taken from a very small portion of the sky. Every circle represents a galaxy like ours with its own planets, moons, and stars. Our earth is not even a dot in this image. How insignificant and small our problems are with respect to the universe, and how ridiculous and stupid we look for thinking they are so important to fight over.

---------------------------------------------------------------------------
* This seems to be a famous story but I first read it on page 157 of this book:
http://www.threelawsofperformance.com/
** For more information see the following links:
http://apod.nasa.gov/apod/ap040309.html
http://www.nasa.gov/vision/universe/starsgalaxies/hubble_UDF.html
Labels:
thoughts
Subscribe to:
Posts (Atom)