امروز که خورشید گرفت، دل من هم گرفت. دفعه قبل که خورشیدگرفتگی را مشاهده کرده بودم با پدرم در تهران به تپه های عباس آباد رفتیم. کی باورش میشد اگر کسی به من میگفت این همه، همه چیز عوض میشود، هم خوب هم بد. به هر حال خورشید هم که هر روز مایه حیات ما و هر آنچه روی زمین هست و بی شائبه به همه نور و انرژی میبخشد، هر از چند گاهی دوست دارد مرکز توجه عالمیان باشد و ناز کند و خودش را قایم کند. راستش را بخواهید، حق هم دارد. هر چه باشد مرکز منظومه شمسی ماست و همه دور او گردانیم. درعوض بعضی از ما آدمها فکر میکنیم مرکز دنیا هستیم و هر روز همه توجه ها بایدبر ما باشد.
قلب كوچكش مثل يك توپ واليبال از اين طرف به آن طرف پاس داده ميشود، زمين ميخورد، پا ميخورد، دوباربلند ميشود، اوج ميگيرد، فكر ميكند هيچ وقت دوباره نمى افتد، و درست در حاليكه سر خوش است آن بالا در اوج، شتلق ميفتد ميشكند. دوباره جمعش ميكنند و شروع به بازى ميكنند. امتياز نگه ميدارند. تنها چيزى كه مهم است امتياز و نتيجه بازى است، برد و باخت است. كسى فكر قلب كوچكش نيست. قلب كوچك بچه هاى كوچك. بچه هاى پاك. بچه هاى بيگناه.
من نميدونم چطور توى اين همه سالهاى دانشگاه يك كلاس ستاره شناسى بر نداشتم. نميدونم چرا تمام واحد هاى انتخابى براى يك رشته فرعى در دوره ليسانس را در رياضى گرفتم. يعنى رشته خودم به اندازه كافى رياضى نداشت؟ يا اينكه فكر ميكردم با خوندن كامپيوتر به رشته مورد علاقه و ايده آل اوليه ام داشتم خيانت ميكردم و ميخواستم جبران كنم؟ نميدونم، اما واحد هاى اختيارى زيادى ميشد برداشت مثل پيانو، فرانسه، و ستاره شناسى. مطالبى كه هميشه دوست داشتم و دارم كه بلد ميبودم. شايد هم اون موقع ها انقدر بدبخت بيچاره بودم، فقط ميخواستم تند تند واحد ها رو بگيرم، فارغ اتحصيل بشم، و برم سر كار، و فقط چيز هايى رو بر ميداشتم كه به بازار كار مهندس هاى كامپيوتر كمك ميكرد.
به هر حال، قديم ها اول سال تحصيلى يا اول هر ترم دانشگاه ميرفتم خريد لوازم التحرير. از خريد عيد براى من لذت بخش تر بود، مخصوصا در دوران مدرسه در ايران. اون بوى نوى دفتر و كتاب ها، دفتر هاى صد برگ و دويست برگ با جلد هاى رنگ وارنگ، جلد كردن كتاب ها، همه و همه رو دوست داشتم. توى دانشگاه، اين كار تبديل شد به كلاسور و يا فقط كاغذ كلاسور خريدن، و البته خريدن كتابهاى گران، بسيار گران، به اندازه حقوق سه چهار هفته كار كردنم در اون زمان رو بايد ميدادم كتاب هاى يك ترمم رو بخرم.
خلاصه از اون موقع ها خيلى وقت گذشته، اما من اين هفته سر كار سه روز تمام قرار هست از صبح تا عصر سر يك كلاس ستاره شناسى بشينم. فكر ميكينم معادل يك كلاس آشنايى با ستاره شناسى دوران ليسانس باشه. استادش از دانشگاه آريزونا كه در اين رشته معروفه داره مياد. اين روز ها ديگه همه توى كامپيوتر نت مينويسند و همه چيز احتمالا آن لاين در دسترس هست. توى اداره ها هم در حد دفتر و خودكار به آدم لوازم التحرير ميدن كه آدم احتياجى به خريدشون نداشته باشه. اما من طاقت نياوردم. به ياد قديم ها رفتم يه دفتر خوشگل براى كلاس فردام خريدم. دوباره همون حس و حال اول سال تحصيلى رو دارم. خوشحالم نمردم و بالاخره يك كلاس تو اين موضوع دارم برميدارم، هر چند كوتاه و فشرده هست.
چند هفته پيش كنسرت آريان بود. با اين اوضاع و احوال ايران و رابطه ايران و امريكا، همين كه با رضايت هر دو كشور بالاخره رسيده بودند آمريكا، اون هم براى بار اول، خيلى هنر كرده بودند. هر چند كه ميدونستم حد آقل ويزاى يكى از اعضاى بند به موقع آماده نشده بود و از كنسرت به جا مونده بود. در هر حال من و دوستام رفتيم كه هم حمايتى كرده باشيم، هم خوش بگذرونيم.
جو كنسرت خيلى خوب بود. هم جوون هايى كه از ايران با اين بند خاطره داشتند خوشحال بودند، هم خودشون با شادى و شوق خاصى ميخوندند. انگار خيلى خوشحال بودند كه آمريكا اومده بودند. مردم كه ديگه ايران نبودند دست ميزدند، ميرقصيدند، ميخوندند. با وجوديكه گروه خيلى رعايت قوانين ايران رو ميكرد، خواننده اصلى خيلى كيف ميكرد. از اين ور صحنه به اون طرف ميرفت، دستاشو بالا ميبرد، ميچرخيد و پشت به ما ميكرد، و يك جورهايى ميرقصيد براى خودش. انرژى سالن خيلى بالا بود، اما تمام نگاه من به نوازندگان و خوانندگان زن بود كه در حجاب اسلامى مثل مجسمه ايستاده بودند. يكيشون دست به سينه بود. انگار زور ميزد كه نكنه يك وقت بدون اين كه بفهمه دستاش تكون بخورن. هر از گاهى دستش رو ميبرد به روسريش كه سفتش كنه و چكش كنه كه نكنه موش پيدا شده باشه. من نميدونم توى اين همه صدا و دست و قر چطور بدون هيچ حركتى موندند. فكر ميكنم از هر شكنجه اى اين كنسرت براشون سخت تر بود، و بايد دانشگاه هاى هنر به اينها يك مدرك افتخارى براى مجسمه شدن و بى حركت موندن بدن.
وسط برنامه خواننده اصلى اعلام كرد كه مدير گروه چند كلمه حرف دارند براى ما. بعد از سلام و تشكر از حضور ما و غيره ايشون گفتند كه ميخواستند يك سو' تفاهمى رو رفع كنند. گفت شايعه شده كه از گروه آريان هيچ كس نيومده به جز يك نفر! در حاليكه اين طور نيست، از گروه آريان همه اومدند به جز يك نفر. آقاى فلانى كه نيم چك اف-بى-آى اش به موقع جوابش نيومد، كه از كنترل همه ما خارج بود، آقاى فلانى هم كه فلان طور شد!! يعنى اين آقاى مدير در دو جمله پشت سر هم جلوى بيش از صد نفر دروغ گفت. فقط يكيشون نيومده بود، خودش راجع به دوتاشون پشت همون جملش حرف زد! تازه بعدن كاشف به عمل اومد كه يكى از خانم هاى بند هم نبود و اصلا اين آقا اشاره يى نكرد. در پايان هم گفت كه خواستم اين سو'تفاهم رفع شه براى كنسرت فردا شب در نيويورك (يعنى نكنه ما فروش نكنيم براى اين حرفها). البته بگم كه چندين عضو اصلى بند بودند و نه فقط يك نفر، اما خب بيشتر از يكيشون هم نبود.
خلاصه به ظاهر من هم با آهنگ ها همراهى ميكردم و شادى ميكردم، اما ته دلم ناراحت بودم. از اينكه در قلب آمريكا، در پايتخت دنياى آزاد به قول راديو هاى واشنگتن دى سى، پول داده بوديم كه صاف صاف تو چشممون دروغ بگن و ما رو خر فرض كنند، و اين خيلى عادى و راحت باشه براشون، اين كه شاهد نا برابرى و بى عدالتى نسبت به زنان گروه باشم، اين كه ياد همه اون چيز هايى بيفتم كه به خاطر فرار ازشون زندگى در اينجا رو برگزيدم. اون شب من در قلب آمريكا در جمهورى اسلامى به سر بردم و در فرهنگ دروغ و رياى حاكم بر فرهنگ جامعه ايران، هر چند كه اولش با اين نيت رفته بودم كه از گروهى كه با وجود اين همه مانع و سختى به اينجا رسيده حمايت كنم، اما الان نميدونم، آيا اين رفتار رو بايد حمايت كرد يا نه؟
حد اقل بيست سال از من بزرگتر است. دخترش مشكل تيروييد پيدا كرده و احتياج به عمل دارد. هر از چند شبى به من زنگ ميزند و سوال هاى جور وا جور ميكند. "دكتره ميگه اين، .... درسته به نظر شما؟ عيبى نداره اين كار و بكنه؟"، و من ميگويم "كه والا من دكتر نيستم، هر كس شرايطش با كس ديگه فرق ميكنه، خب اونكه متخصصه بهتر ميدونه." قانع نميشود. انتظار دارد بگويم (يا تاييد كنم) اين دكترها با بيمه زد و بند دارند و براى جيب خودشان جراحى را توصيه ميكنند. ميدانم كه شايد هنوز خبر برايش تازگى دارد و باهاش كنار نيومده. ميگويم نگران نباشيد، اين عمل جا افتاده ايست. "واى خيلى نگرانم، خيلى، كاش ميشد شما بياين اينجا به ما دلدارى بديد". از فكر اينكه من بايد به مادر و نه به دختر مريض دلدارى بدهم كمى خنده ام ميگيرد. هنوز ميخواهد توجيه كند كه شايد عمل لازم نباشد. ميگويم، "خب نظر دوم گرفتن و مشورت با يك متخصص ديگر ضررى ندارد، اما ديگه هر كى رو كه به عنوان دكترتون انتخاب كرديد بايد بهش اعتماد كنيد، اينجورى نميشه." ميگويد شما چقدر قوى هستيد، هم قوى هستيد هم خونسرد. نميدانم تعريف است يا نه. ميپرسد نميترسيديد؟ خودت تصميم گرفتى عمل كنى؟ ميگويم من به توصيه دكترم عمل كردم و به حرفش اعتماد كردم.
مرتب در مورد جاى بخيه و اثرش بر زيبايى و غيره ميپرسد. خيلى جدى بهش ميگم "اين آخرين چيزى هست كه الان شما بايد بهش فكر كنيد، بايد نگران باشيد كه خداى نكرده اين غده سرطانى نباشه، دخترتان سرطان نگيره، دير نشه، به جاهاى مختلف بدنش پخش نشود."
بعد نگران زمان عمل و درس و مشق و برف و هوا و دوران نقاهت و غيره است. ميپرسد من چه وقت سال عمل كردم و چقدر استراحت كردم. به او ميگويم من تمام وقت درس ميخواندم و تمام وقت كار ميكردم، و فرداى روزى كه تز دكترام رو دفاع كردم رفتم اتاق عمل. يك هفته هم از كار بيشتر مرخصى نگرفتم. نميدانم ديگر چه بايد بگويم كه ارام شود. "شما بايد براى دخترتون قوى باشيد، نميشه كه هم شما بترسيد و نگران باشيد هم اون". در جواب ناباورانه ميگويد "واى شما چقدر قوى هستيد!".
امروز با دكتر جراح وقت داشتند و امشب به من زنگ زد. ناراحت بود كه جايى كه قرار است ببرد به نظرش خوب نيست، از من ميپرسد عيبى ندارد؟ ميگويم والا به خدا من جراح نيستم، خب لابد اونطورى بهتر ميتونه كارش رو بكنه، بالاخره يك جا رو بايد باز كنه. خداحافظى كه ميكند ميگويد با شما كه حرف ميزنم آروم ميشم، و من كه فكر ميكردم همش دارم دعواش ميكنم تعجب ميكنم و خجالت ميكشم.
در حال نوشتن اين متن بودم كه تلفن زنگ ميزند. "ببخشيد دوباره مزاحمت شدم، ميگم اين اون روزعمل سوم هست، از شب قبل غذا نخورده باشه فشارش نيفته، حالش بد نشه؟"، ميگويم، "خب هر چى بشه تو بيمارستان هستيد، هم دكتر هست هم تجهيزات، يه سرم يا آب قند لابد وصل ميكنند بهش اگر اين اتفاق بيفته. اون ها همه چيز رو از ضربان قلب و فشار خون و .. تحت كنترل دارند".
معلمی شغل شریفی است. با اندیشه و احساس آدمها مدام در رابطه است. همیشه فکر میکردم و میکنم که اگر حتی یک نفر یک چیز جدید سر کلاس یاد بگیره، طرز فکرش نسبت به مسایل در جهت بهتر (که خودش جای بحث و اختلاف نظر داره) عوض بشه، روشهای استدلال منطقی رو یاد بگیره، و مهمتر از اون کاربردش رو در زندگیش بفهمه، زندگی اون شخص بهتر میشه، و دنیا دنیای بهتری میشه. و ما چه معلمهای جور واجوری داشتیم در ایران. و چقدر تشنه یاد گیری بودیم و از دنیا دونستن و از دنیا عقب نیفتادن. نه، تشنه دیده شدن هم بودیم. اینکه به توانایی هامون باور داشته باشند، و باور کنند که اگر فقط به ما آموزش درست بدند، میتونیم یاد بگیریم، موفق بشیم، و هر کارهای که خواستیم بشیم. اما حیف که خیلی از معلم هامون هم ته دلشون این باور رو نداشتن. سالهای دبیرستان بود و سالهای انتخاب رشته، آماده شدن برای کنکور، فکر آینده و اینکه چه کاره دوست داریم بشیم و غیره. معلمها یکی از یکی دلسوز تر هر کدوم نصایحی داشتند مادرانه. معلم عربی میگفت اگر میخواهیم زندگی خانوادگی خوبی داشته باشیم و شوهر خوب، باید از خدا اینو بخواهیم و براش دعا کنیم و بیکار نشینیم. بنده خدا لابد یک چیزی میدونسته که باید از اون موقع شروع به دعا کردن میکردیم، ما عقلمون نمیرسید. یک معلم دیگه داشتیم که معتقد بود تا ۲۵ سالگی هر کاری کردیم، کردیم، وگرنه دیگه هیچ کاری برای تغییر زندگیمون نمیتونیم بکنیم. به عقیده اون، زندگی بعد از ۲۵ سالگی فقط ادامه یک زندگی از قبل تعیین شده بود. و من همون موقع که به حرف هاش گوش میدادم براش متاسف بودم که خودش رو بعد از ۲۵ سالگی مرده حساب میکرد. یک ناظم هم داشتیم که هر وقت با بچهها زنگهای تفریح یا وقتی معلم نداشتیم کلاس و با آهنگ خوندن و بزن و برقص رو سرمون میذاشتیم میآمد و بساطمونو بهم میزد و میگفت خجالت نمیکشید؟ مادرهای شما سنّ شما بودند چند تا بچه قد و نیم قد داشتند و الوبل. و یکی نبود بگه که نصف مادرهای ما سنّ خودش هم که بودند مارو هنوز نداشتند. حالا گیرم هم همونطور بود که اونها میگفتند،. چون مادرهای ما جوانی نکردند و شادی نکردند، و در سنّ کم بچه دار شدند، ما هم باید مثل اونها زندگی میکردیم؟ چرا همیشه باید احساس گناه از زنده بودن، شاد بودن، و پیشرفت کردن میکردیم؟ این احساس گناه دادن همیشه به جورهای مختلف بود. مثلا یک معلّم دیگه همیشه یاد آوری میکرد که درین اوضاع گرونی از لباس و خورد و خوراک و غیره ما سراپا خرج هستیم برای پدر و مادر هامون و به این دلیل باید قدرشون رو بدونیم و درس بخونیم (نه برای خودمون). انگار ما نامه و تقاضا داده بودیم که تورو خدا ما رو به دنیا بیارین. یک معلم جبر جوان داشتیم که یک بار درددل کرد که من از دانشگاه فلان آمریکا پذیرش داشتم و همه کارهام رو هم کرده بودم که برم، و روزی که میخواستم برم مادرم گریه کرد، و من به خاطر گریه مادرم نرفتم، و این به نظرش بهترین کاری بود که کرده بود. منی که شاگردش بودم میخواستم بهش بگم هنوز دیر نشده، میتونی بری، برو، و الا یک عمر حسرتش رو میخوری. خوب میای سر میزنی به مادرت، ویا اصلا میتونی بعد که درست تموم شد برگردی.
و اما معلم فیزیکی داشتیم جوان و قد بلند و قوی. در طول سال حامله هم شد و تا روزهای آخر انگار نه انگار، میومد سر کلاس و با شور و حرارت به ما درس میداد. بعضی وقتها هم دستاشو میبرد پشت کمرش و شکم گرد و توپش رو جلو میدادو از این طرف تخت سیاه به اون طرف راه میرفت، مثل اینکه یک مرتبه یادش اومده باشه که دکتر بهش گفته راه رفتن خوبه برات. این معلم فیزیک توی حیر و ویر حاملگیش و آماده شدن همه ما برای کنکور در دبیرستان ما سمینار فیزیک راه انداخت. مفهوم سمینار و مقاله نوشتن اون وقت برای ما پدیده خیلی خیلی جدیدی بود. اصلا بار اولی بود که باید خودمون فکر میکردیم، مینوشتیم، و حرف میزدیم به جای اینکه مطلبی رو که از روی کتابی که همه میخونند پس بدیم. بار اول بود که باید روی یک چیز علمی که نه تو هیچ امتحانی میومد و نه نمره داشت و نه به درد کنکور میخورد کار میکردیم. باید فکر میکردیم دوست داریم راجع به چی بیشتر بدونیم، یاد بگیریم، و روش وقت بذاریم. معلم ما هم زندگی خانوادگیش رو داشت، هم کارش رو، و هم تسلیم روشهای سنتی آموزش و پرورش نشده بود. شرح وظایفش رو خودش برای خودش عوض کرده بود. اینطوری خودش هم چیزهای جدید یاد میگرفت، علاوه بر اینکه به ما خیلی چیزها یاد میداد. نمیدونم هیچ وقت اون معلم فیزیکم فکر میکرد که یکی از شاگردهاش چطور از اون مقاله ائ که نوشته بود توی مصاحبه کاریش با ناسا استفاده کرده بود وقتی ازش پرسیدن آیا هیچ وقت اخبار و برنامههای ناسا رو دنبال میکرده؟ و اون با چه افتخاری داستان برخورد ستاره دنباله دار شمیکر-لوی ۹ با سیاره مشتری رو براشون تعریف کرده بود؟ که شاگردش تو خواب هم احتمال چنین اتفاقی رو نمیداد وقتی برای ترجمه هر یک جمله متنهای مربوطی که از روزنامههای آمریکا بریده شده بودند و با پست به دستش رسیده بودند ۵ دقیقه بین دیکشنریهای سنگین و بزرگ شنا میکرد؟ دلم میخواد ببینمش و بهش بگم. شاید هم خیلی تعجب نکنه. هر چی باشه اون دنیا و آینده ائ رو برای ما میدید که خودمون برای خودمون نمیدیدیم. احتمالا معلمهای دیگه بیشتر تعجب میکنند که بدون شوهر و چند تا بچه قد و نیم قد هم زندگی امکان پذیره.
يك ماه از باز شدن استخر خونم گذشته و من هنوز نتونستم برم شنا. اول كارت عبورم نيومده بود. بعد از تماس با شركت مجتمع و رفع مشكل ادارى اومد. بعد من سفر بودم. آخر هفته قبل هم سرگرم فاميل و مسافر ها بودم. ديروز عزمم رو جزم كرده بودم كه حتما بعد از كار ميرم استخر. حتى لباس و حولم رو هم اماده گذاشته بودم كه وقتى از كار ميام معطل نشم. شانس ما ديروز بارون زد، چه بارونى. گفتم عيب نداره، فردا ميرم، كه امروز بوده باشه. از خونه خوشحال زدم بيرون و به سمت استخر قدم ميزدم كه يكى از همسايه ها رو ديدم و پرسيد: "دارى ميرى استخر؟." گفتم آره. گفت بستنش كه تميزش كنن، يك بچه مثل اينكه توش خرابكارى كرده. باورم نميشد. به قول يكى از دوستام اين قانون مرفيز هميشه پاچه مارو ميگيره. حالا تا فردا خدا بزرگه!