هر وقت ميخواستى بيشتر غذا بكشى، يا غذايى يا دسرى كه روى ميز بود را ميخواستى بردارى، اول به همه تعارف ميكردى، اگر شده بيست نفر تو اتاق بودند. اگر هم كسى نميخواست انقدر اصرار ميكردى كه يكى برداره بالاخره. آخرش انتظار داشتى يكى بگويد خودتون هم بفرمايييد. خودت با خودت هم تعارف داشتى، يا به خودت اجازه نميدادى كه تا كسى بهت چيزى تعارف نكرده آن را بردارى. من هم كه دير دوزاريم ميفتاد، آخرش هم عصبانى ميشدم كه خودتون ميخواين بخورين ورداريد بخوريد خوب چرا انقدر به من اصرار ميكنيد.
سر ميز شام جزمين چهار ساله مياد سمت من با يك قوطى نوشابه.
جزمين: عمه نرگس نوشابه ميخواهى؟
من: نه، مرسى جزمين جون نميخوام.
جزمين: يك كم نميخواهى؟
من: نه مرسى.
جزمين: شايد من يك كم بخواهم.
خنده اى ميكنم و برايش نوشابه ميريزم. جزمين به بابا بزرگش رفته اما ارتباطاتش هم بهتر از قديميهاست.
روزنامه ايرانى را برميدارم كه نگاهى بيندازم. جزمين كه كارتون نگاه ميكند برميگردد و ميگويد: براى بابا بزرگ نگه داريم، خب؟ ميگويم خب. هنوز تو و روزنامه هايت را يادش هست.
No comments:
Post a Comment