Showing posts with label خاطره. Show all posts
Showing posts with label خاطره. Show all posts

Friday, February 14, 2014

والانتير دى


بابا: هپى والانتير دى (خنده)
من: (خنده) مرسى، ولنتاين، نه والانتير

Tuesday, January 28, 2014

من و بابا

اولين بار تو دستم رو گرفتى بردى سينما.
تو به من دوچرخه سوارى ياد دادى.
تو مطمئن شدى من شنا ياد بگيرم.
اولين بار تو به من انگليسى ياد دادى.
تو دستم رو يك روز تابستان گرفتى بردى كلاس زبان اسم نوشتى در حاليكه من غر ميزدم كه تابستون نميخوام كلاس برم، غافل از اينكه تو درى به دنيايى جديد به رويم باز كردى كه ديگه نميخواستم ازش بيروم برم.
تو سرماى زمستون و گرماى تابستون من و كلاس زبان ميبردى و 1.5 ساعت راه ميرفتى، خريد ميكردى، تا من كلاسم تموم شه و برگردونيم خونه.
هر روز صبح زود تو سرما و جنگ ميرفتى نون داغ و شير  تازه براى صبحانه من ميگرفتى.
هر روز من رو مدرسه ميرسوندى.
شوفاژ قراضمون كه خراب بود و فيوزش ميپريد، نصف شب ها از خواب ناز تو سرما پا ميشدى ميرفتى موتور خونه كه يك دكمه فشار بدى.
اينجا هم كه بودى، قبل از كه من برم بيرون براى اداره، زود پا ميشدى برف و يخ  ماشينم رو برام تو پاك ميكردى
برام انار دونه ميكردى
پات كه شكسته بود و جنگ هم بود، همه شهر رو گشتى چن من براى يك كلاس دفتر  موسيقى ميخواستم، زمانى كه كمبود بود و تو همه چيز بايد صرفه جويى ميكرديم.
تو به من يك كودكى خوب و شاد دادى، احساس امنيتى كه صدام و بمب هاش از من نگرفت، تا وقتى كه خونه بودم.  اون حس ديگه هيچ وقت بر نميگرده، كه غصه هيچ چيز و هيچ كس و نخورم تا وقتى بابا هست.
هزار و يك كار  ديگه كردى براى من كه براشون بهت به اندازه كافى نگفتم مرسى.
تو هميشه بابا بودى و من حتى نتونستم از تو نگهدارى و پرستارى كنم.

Monday, January 27, 2014

مثل بابابزرگ

هر وقت ميخواستى بيشتر غذا بكشى، يا غذايى يا دسرى كه روى ميز بود را ميخواستى بردارى، اول به همه تعارف ميكردى، اگر شده بيست نفر تو اتاق بودند. اگر هم كسى نميخواست انقدر اصرار ميكردى كه يكى برداره بالاخره.  آخرش انتظار داشتى يكى بگويد خودتون هم بفرمايييد.  خودت با خودت هم تعارف داشتى، يا به خودت اجازه نميدادى كه تا كسى بهت چيزى تعارف نكرده آن را بردارى.  من هم كه دير دوزاريم ميفتاد، آخرش هم عصبانى ميشدم كه خودتون ميخواين بخورين ورداريد بخوريد خوب چرا انقدر به من اصرار ميكنيد.

سر ميز شام جزمين چهار ساله مياد سمت من با يك قوطى نوشابه.
جزمين: عمه نرگس نوشابه ميخواهى؟ 
من: نه، مرسى جزمين جون نميخوام. 
جزمين: يك كم نميخواهى؟
من: نه مرسى.
جزمين:  شايد من يك كم بخواهم.

خنده اى ميكنم و برايش نوشابه ميريزم.  جزمين به بابا بزرگش رفته اما ارتباطاتش هم بهتر از قديميهاست.

روزنامه ايرانى را برميدارم كه نگاهى بيندازم.  جزمين كه كارتون نگاه ميكند برميگردد و ميگويد: براى بابا بزرگ نگه داريم، خب؟ ميگويم خب.  هنوز تو و روزنامه هايت را يادش هست.

Saturday, November 30, 2013

سهراب سپهرى

امروز آخر هفته بعد از عيد شكرگزارى در آمريكا است.  از آنجايى كه خيلى ديدارها در اين عيد كه پنجشنبه بود، تازه شد، شنبه نسبتا آرام و ساكتى دارم.  بعد از مدت ها رفتم سراغ كتابخانه ام تا از اين آرامش براى مطالعه استفاده كنم.  نگاهى به كتابهاى شعرم انداختم و فكر كردم بد نيست كمى شعر بخوانم، كه چشمم به هشت كتاب سهراب سپهرى افتاد.   ناگهان متوجه شدم، يا يادم افتاد، كه من ديشب خواب اين صحنه از كتابخانه ام را ديده بودم. من ديشب در حقيقت خواب سهراب سپهرى را ديده بودم كه در خانه من مهمان بود.  و من به او كتابخانه ام را نشان داده بودم و به او گفتم، ببين، كتابت اينجاست! همين يك صحنه را فقط يادم هست.  خيلى به نظرم خواب عجيبى است كه كسى را كه هرگز ملاقات نكرده ام ديدم و با او صحبت كردم.  شايد از ديشب در خواب در فكر بودم كه امروز بايد شعر بخوانم!

الكى

نامجو يك آهنگى داره به نام الكى، راجع به كارها و حرف ها و هدف هاى الكى آدم ها به طور كل، و يا شايد ايرانيان به طور خاص.



 يك مورد كه بايد به اين ليست اضافه كرد التيماتم ها و يا بلف هاى الكى، و يا يك دستى زدن هايى است كه آدمها اميد واهى دارند كه الكى بگيره و فكر نميكنند كه اگر نگرفت، الكى خودشون زندگى خودشون رو به هم ميزنند وقتى كه واقعا قصد نداشتند پاش بايستند.

يكى مشكل داره تو زندگيش، به جاى اينكه بگه مشكلش چيه، يا چيكار ميتونه بكنه اون را حل كنه، يا چه كار انتظار داره طرف  مقابل انجام بده، كه اين مشكل حل بشه، هى الكى ميگه من طلاق ميخواهم.  بعد كه حكم طلاق رو ميگيره،  دمار از روزگار طرف در مياره.  بماند كه اگر بچه هايى هم در كار باشند سر ترفند ها و تهديد هاى الكى والدينشون زندگى شون عوض ميشه.

كسى هنوز صلاحيت يا سابقه كافى در كارش نداره، به رييسش التيماتم ميده كه اگر به من فلان امتياز يا ترفيع را ندهيد، در اين كار نميمانم. كارفرما هم به دلايلى از اين كار صرف نظر ميكند، و فرد به خاطر حرف خودش مجبور ميشه كارش رو ول كنه، بدون داشتن جايگذين بهترى يا حتى برابرى و چه بسا ماهها طول بكشه تا كار جديدى  پيدا كنه، در صورتى كه از همون چند ماه ميتوانست براى پيشرفت و رشد در كارش استفاده كنه.

دو نفر با هم هستند، همه اهميت و معناى رابطه شون در اين  ارزيابى ميشه كه ازدواج ميكنند يا نه.  بعد براى اينكه كمكشون كنند به اين هدف برسند، آدمها نصايح الكى ميكنند:  تهديدش كن بگو اگر ازدواج نكنى، ميرم با يكى ديگه يا برو با يكى ديگه، حسودى ميكنه.  يكى نيست بگه اگر كسى بخواهد برود با كس ديگرى مگر كسى جلوش رو گرفته؟ يا مرض داره در رابطه بمونه اگر ميخواهد با كس ديگرى باشد؟ يا اگر كسى، كسى رو دوست داره، آيا ميخواهد آزارش بده و ناراحتش كنه،  اونم از قصد و با برنامه ريزى؟ خوب هر وقت خواست ميره و به قبل و بعد ازدواج هم ربطى ندارد.  بعد كافيه عشقشون از روى انسانيت و عشق بگه اگر اين رو ميخواهى، من نميخواهم مانع  رسيدن به اهداف زندگيت بشم.   بعد طرف هم توى رودربايستى يا لجبازى حرف الكى خودش گير ميكنه، رابطه اش رو به هم ميزنه و ميره پى زندگيش  وقتى واقعا چنين قصدى نداشته.
بعد معلوم نيست دوست داشتن و وجود يك نفر انقدر الكيه؟ بود و نبود اون نفر در زندگى شما هيچ ارزشى نداره؟
يا ارزش وجود خودتون انقدر كم و الكيه كه به زور و كلك بخواهيد كسى را وادار به بودن با شما كنيد؟

از حرف هاى الكى ديگه اينه كه يكى هزار و يك مشكل با خودش داره، به جاى اينكه فشار روش بذارن روى خودش كار كنه، كمك و درمان حرفه اى بگيره، ميگن كاش زن بگيره  يا شوهر كنه حالش خوب شه.  انگار آدمها قرص و دارو هستند.  اون خانوم  يا آقاى مجهول انسان نيست؟ 

چقدر حرف الكى آخه؟  ماشالا همه هم تحصيلكرده و خواهان حقوق مساوى هستند، اون هم الكى.

Sunday, October 7, 2012

Somethings never change!

بعد از سالها، چند شبى پيش دايى هستم. از خاطرات و گذشته ها ميگوييم، از احوال كنونى اقوام و آشنايان مختلف، از شادى ها و درد ها.  دايى ميگويد: بچه كه بودى، خانه تان كه مى آمدم، شب كه ميخواستم بر گردم، انقدر من را دوست ميداشتى، همش گريه ميكردى كه نرو، شب بمون، چرا ميرى.  يادت هست؟ يادم نبود، اما ميدانم كه راست ميگويد.  اين عادت، براى آدم هايى كه دوستشان دارم، هنوز از بين نرفته.

Thursday, August 23, 2012

دهكده جهانى

اين همكار پاكستانى ما، امروز به ما يك ايميل فروارد كرد كه ما به مناسبت عيد فطر هر سال يك ناهار سر كار داريم و امروز اين ناهار هست و غذا خوبه و خلاصه دعوتمون كرد كه بيا (احتمالا بلكه به راه راست هم هدايت شوم چون من هفته قبلش وسط ماه مبارك رمضان  ناهار ايرانى سر كار ترتيب داده بودم، بماند كه از ماه ها پيش رفته بود توى تقويم بدون توجه به ماه رمضان و بماند كه ايرانيان عزيزهم با روى باز شركت  كردند ).  من هم سر ظهر بلند شدم رفتم و آنجا خواهران و برادران مسلمان از اقصى نقاط دنيا، از بنگلادش تا هاييتى حضور داشتند، و من تنها نماينده كشور عزيز اسلاميمون بودم!

همينطور كه همكاران را ميشناختم و خودمون رو به هم معرفى ميكرديم، خانمى هم گفت كه اسمش آينور است.  من هم كه يك پا ترك شدم ديگه، با ذوق و شوق پرسيدم، اهل كجايييد شما، تركيه؟ چون اسمتون تركى هست و يعنى مهتاب و از اين حرف ها.  و جوابمان داد كه كجاى كارى من اهل "تركستان" هستم،  ما جد و آباد ترك ها هستيم و اصيل تريم و از اين حرف ها.  كاشف به عمل اومد كه مملكت اينها از سال 1945 جزو شمال غربى چين هست و اين خانم مسلمان با حجاب ترك اصيل، شهروند چين هست و در مدرسه چينى ياد گرفته و زبان مادرى در تركستان اوى غور هست، اما تركى هم دارد ياد ميگيرد و عربى هم بلد است.  خلاصه خيلى جديد و جالب بود برام و دلم ميخواهد يك روز تركستان هم بروم !  بعد هم فهميدم اين همان توران  توى شعر هاى ماست.  يك خانم پاكستانى هم به من گفت كه در مدرسه بهشان فارسى ياد ميدادند و فعل آمدن را برايم صرف كرد و با من به فارسى احوال پرسى كرد.  خلاصه خوب بود، خوش گذشت :-)

Monday, February 27, 2012

ديروز روز خيلى خوبى بود.

ديروز روز خيلى خوبى بود. خيلى خيلى خوب! از اون اول صبحش، تا ناهار ظهرش، تا نصف شبش! روزى كه هنرمند بلندتر از همه حرف زد. روزى كه خوبى، تلاش، اميد، بلندپروازى و خوب كار كردن، بر ياس و ناميدى، كوته انديشى، دست از كار كشيدن، مردن در عين زنده بودن چيره شد و به دنيا عرض اندام كرد. ديروز روز خيلى خوبى بود.

Thursday, January 19, 2012

"هستم اگر ميروم"

مدتى خوشحال ميرفتم، ناراحت برميگشتم.
بعد ناراحت ميرفتم، ناراحت برميگشتم.
طول كشيد ياد بگيرم،
چطور خوشحال برم، خوشحال برگردم.
اما خوب راهى نداشت،
جز رفتن،
رفتن و آموختن.

Thursday, July 8, 2010

اشتباه گرفتید!

در خانه عموی خدا بیامرز من، خانم اسپانیشی کار میکرد. یک بار تلفن رو گویا جواب داده بوده، و کسی‌ سراغ علی‌ که عموی من بوده باشه رو گرفته بوده. این خانم هم گفته بوده که شما شماره رو اشتباه گرفتید و اینجا چنین کسی‌ نداریم. بعد خانم عموی من که متوجه می‌شه، میگه چرا نداریم، خوب با شوهر من کار داشتند. این خانم اسپانیش هم میگه، نه اسم شوهر تو که علی‌ نیست، هیچ وقت به این اسم صداش نمیکنی‌. مگه اسمش "میگما" نیست؟ بله، از آنجایی که خانم عموی من همیشه با یک "میگما آا‌"ی کش دار شروع به حرف زدن با عموی من میکرد، اسم عموی من در ذهن این خانم اسپانیش، "میگما" بوده!