Sunday, October 7, 2012
Somethings never change!
بعد از سالها، چند شبى پيش دايى هستم. از خاطرات و گذشته ها ميگوييم، از احوال كنونى اقوام و آشنايان مختلف، از شادى ها و درد ها. دايى ميگويد: بچه كه بودى، خانه تان كه مى آمدم، شب كه ميخواستم بر گردم، انقدر من را دوست ميداشتى، همش گريه ميكردى كه نرو، شب بمون، چرا ميرى. يادت هست؟ يادم نبود، اما ميدانم كه راست ميگويد. اين عادت، براى آدم هايى كه دوستشان دارم، هنوز از بين نرفته.
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
2 comments:
برای من که گریه نکردی...
راى اينكه تو خودت هميشه بودى و ميموندى اگر ميخواستم، احتياجى به اين بچه بازى ها كه خودم دل خوشى ازشون ندارم، نبود.
Post a Comment