He spends hours searching for a good cell phone plan, cable plan, car insurance.
There are always so many choices.
If you do not do the research, you will be ripped off, right?
After all, how do you know if you chose a reasonable option.
He waits a year for a big screen TV to become older technology, and thus cheaper.
He does the same for iPhone.
He spends weeks calling different lenders before deciding on a loan for his house.
He spends half an hour of his time, which is worth half of his hourly rate, to correct a five dollar mistake in a bill.
Somethings are either worth or necessary to spend time for.
He goes to India on a three week vacation.
Meets a girl for the first time in a party.
He decides he wants to spend the rest of his life with her.
That, he is sure of!
That, he does not need more time for!
Wednesday, March 31, 2010
Saturday, March 27, 2010
فائزه
"زندگی چون ابر میبارد، چون سیل جاری میشود، و لحظهای بعد ابری در آسمان، و تنها شبنم محبت و دوستی را روی گلبرگ لحظات باقی میگذرد...."
ان جملات رو فائزه برای نوروز ۱۳۷۳ برای من نوشته بود. فائزه شاید اولین دوست واقعی دوران بزرگسالی من بود. دوستی که با آگاهی من رو انتخاب کرد و به من شیرینی، قدرت، و معنای دوستی رو آموخت. این اولین کارتی بود که من از او گرفتم، اما هنوز که هنوزه دیدن دست خط زیبای او و نامههای قشنگش، هر چند به ندرت، برای من اتفاقی منحصر به فرد و هیجان انگیز هست. همیشه میدونم که شعری زیبا، نقل قولی، یا داستانی کوتاه پشت پاکتهای او نهفته هست. همیشه رازی هست، همیشه دوستی هست. دوستی فائزه پر از لطافت و محبت هست، لطافت و محبتی که همون موقعها هم نمیدونستم چطور توی اون تهرون پر از دود و دم و بدبینی و مشکلات پیدا میکرد، چه بماند به الان. فائزه با دادن این کارت ساده، روی زیبای زندگی رو به من نشون داد و اینکه چطور آدم هایی رو که دوست دارم میتونم وارد زندگیم کنم ومهمتر از اون در زندگیم نگه دارم.
سالها بعد در نامهای دگر نوشت:
جز ترانه عشق نخواهم خواند جز سرود آزادی نخواهم سرود
جز آوای دل نخواهی شنود جز در آزدگی نخواهی زیست
جز آهنگ صلح نخواهم ساخت جز به دلاوریت نخواهم خواند
جز شور زندگی نخواهی داشت جز به پایمردی ات نخواهی ماند
جز نور امید نخواهم کاشت جز دست دوستی نخواهم داد
جز ستاره بخت نخواهی چید به تو که زاده عشقى و اندیشه
و چنین بود و چنان باد.
Friday, March 26, 2010
Monday, March 22, 2010
The Last Dance
Dance after dance,
He chooses his partners.
Every girl in the room,
Wishes to be selected.
She enjoys the dance,
And before it lasts,
Her heart is broken,
As he moves to the next dance,
The next girl,
The next song,
The next smiles,
All in front of her eyes.
She knows,
It was just a dance,
Exactly as planned,
But her heart aches.
"Last song" is called out,
Her last chance gone, she thought.
Then, he comes,
Requesting her hand,
For he had saved the last dance for her.
Many years later,
Many parties passed,
Her heart does not ache anymore,
As he dances with others some more.
Has she grown up enough,
Not to give away her heart again so quickly, so fast?
Or has she given up on love?
Maybe he has no room in her heart anymore!
She laughs at the thought,
Who was she kidding, after all?
As the night fades away,
As she sits to enjoy the closing songs,
Here he comes again,
Asking for her hand.
Ah, she knew the answer all along,
She still has the last dance!
She always had the last dance.
He chooses his partners.
Every girl in the room,
Wishes to be selected.
She enjoys the dance,
And before it lasts,
Her heart is broken,
As he moves to the next dance,
The next girl,
The next song,
The next smiles,
All in front of her eyes.
She knows,
It was just a dance,
Exactly as planned,
But her heart aches.
"Last song" is called out,
Her last chance gone, she thought.
Then, he comes,
Requesting her hand,
For he had saved the last dance for her.
Many years later,
Many parties passed,
Her heart does not ache anymore,
As he dances with others some more.
Has she grown up enough,
Not to give away her heart again so quickly, so fast?
Or has she given up on love?
Maybe he has no room in her heart anymore!
She laughs at the thought,
Who was she kidding, after all?
As the night fades away,
As she sits to enjoy the closing songs,
Here he comes again,
Asking for her hand.
Ah, she knew the answer all along,
She still has the last dance!
She always had the last dance.
Labels:
poetry
Thursday, February 25, 2010
کازرون
شما شاید کازرون رو فقط از روی جنگش با ممسنی از طریق کتاب دایی جان ناپلئون بشناسین، اما من واقعا در زمان جنگ، در زمان موشک باران ها، ۳-۴ ماهی اونجا زندگی کردم و مدرسه رفتم. الان که فکرش رو میکنم، ۳-۴ ماه چیزی نیست، اما در دوران بچگی به اندازهٔ سه سال الان شاید طولانی بود. یادم هست که من که از تهران آمده بودم برای اونها همون قدر متفاوت بودم که وقتی من در تهران یک خارجی میدیدم. هفتهٔ اول، هر روز که زنگ خونه خورده میشد، من با دختر خالهام به سمت خونه راه میفتادیم، و پشت سرمون اول ۲-۳ نفر، بعد ۱۰-۲۰ نفر، و بعد انگار همهٔ کلاس یا مدرسه راه میومدن تا ما به خونه برسیم. بالاخره باید میفهمیدند این غریبه کیست، خونش کجاست، با کی میره، با کی میاد. تازه ما از قصد میگفتیم با ماشین دنبالمون نیان که دیگه بیشتر از اینی که بود تابلو نشیم. اوائل هر وقت معلّم حاضر غائب میکرد، یا از روی دفتر برای درس پرسیدن اسم "مسافر" رو صدا میکرد، فکر میکردم منظورش منم و هنوز اسم من رو یاد نگرفته. طول کشید تا فهمیدم "مسافر" فامیلی یکی از بچهها بود. درس خوندن این بچه کازرونیها خیلی روی اعصاب بود. سه چهار نفری کنار هم توی حیاط میستادند و از روی یک متن بلند بلند با هم و با یک لحن و آوازی که انگار دارند آهنگ یا قرآن میخونند، فارسی، علوم، جغرافی، و غیره رو هم میخوندند. امتحان دادن این بچهها خیلی دردناک بود. در هوای خیلی گرم، توی حیاط، پلاستیک یا روزنامه پهن میکردند، و روی آسفالت داغی که بعضی وقتها ذوب هم داشت میشد، مینشستند و زیر آفتابی که به کلشون میخورد امتحان میدادند، چون نمیشد روی نیمکتهایی که سر کلاس ۳-۴ نفر روش مینشستند امتحان داد. بالاخره سال تحصیلی تمام شد و من هم انگار بدون اینکه متوجه شده باشم یک پا کازرونی شده بودم و لهجه کازرونی گرفته بودم. سال بعد که به مدرسه خودم برگشتم و در کلاسهای بزرگ و مرتب نشستم، انگار دوباره یک مدرسه جدید رفته بودم.
Labels:
memories
Subscribe to:
Posts (Atom)