Thursday, February 25, 2010

کازرون

شما شاید کازرون رو فقط از روی جنگش با ممسنی از طریق کتاب دایی جان ناپلئون بشناسین، اما من واقعا در زمان جنگ، در زمان موشک باران ها، ۳-۴ ماهی‌ اونجا زندگی‌ کردم و مدرسه رفتم. الان که فکرش رو می‌کنم، ۳-۴ ماه چیزی نیست، اما در دوران بچگی‌ به اندازهٔ سه سال الان شاید طولانی بود. یادم هست که من که از تهران آمده بودم برای اون‌ها همون قدر متفاوت بودم که وقتی‌ من در تهران یک خارجی‌ میدیدم. هفتهٔ اول، هر روز که زنگ خونه خورده میشد، من با دختر خاله‌ام به سمت خونه راه میفتادیم، و پشت سرمون اول ۲-۳ نفر، بعد ۱۰-۲۰ نفر، و بعد انگار همهٔ کلاس یا مدرسه راه میومدن تا ما به خونه برسیم. بالاخره باید میفهمیدند این غریبه کیست، خونش کجاست، با کی‌ میره، با کی‌ میاد. تازه ما از قصد میگفتیم با ماشین دنبالمون نیان که دیگه بیشتر از اینی که بود تابلو نشیم. اوائل هر وقت معلّم حاضر غائب میکرد، یا از روی دفتر برای درس پرسیدن اسم "مسافر" رو صدا میکرد، فکر می‌کردم منظورش منم و هنوز اسم من رو یاد نگرفته. طول کشید تا فهمیدم "مسافر" فامیلی یکی‌ از بچه‌ها بود. درس خوندن این بچه کازرونی‌ها خیلی‌ روی اعصاب بود. سه چهار نفری کنار هم توی حیاط میستادند و از روی یک متن بلند بلند با هم و با یک لحن و آوازی که انگار دارند آهنگ یا قرآن میخونند، فارسی، علوم، جغرافی، و غیره رو هم میخوندند. امتحان دادن این بچه‌ها خیلی‌ دردناک بود. در هوای خیلی‌ گرم، توی حیاط، پلاستیک یا روزنامه پهن میکردند، و روی آسفالت داغی که بعضی‌ وقتها ذوب هم داشت میشد، مینشستند و زیر آفتابی که به کلشون میخورد امتحان میدادند، چون نمی‌شد روی نیمکتهایی که سر کلاس ۳-۴ نفر روش مینشستند امتحان داد. بالاخره سال تحصیلی‌ تمام شد و من هم انگار بدون اینکه متوجه شده باشم یک پا کازرونی شده بودم و لهجه کازرونی گرفته بودم. سال بعد که به مدرسه خودم برگشتم و در کلاس‌های بزرگ و مرتب نشستم، انگار دوباره یک مدرسه جدید رفته بودم.

No comments: