"زندگی چون ابر میبارد، چون سیل جاری میشود، و لحظهای بعد ابری در آسمان، و تنها شبنم محبت و دوستی را روی گلبرگ لحظات باقی میگذرد...."
ان جملات رو فائزه برای نوروز ۱۳۷۳ برای من نوشته بود. فائزه شاید اولین دوست واقعی دوران بزرگسالی من بود. دوستی که با آگاهی من رو انتخاب کرد و به من شیرینی، قدرت، و معنای دوستی رو آموخت. این اولین کارتی بود که من از او گرفتم، اما هنوز که هنوزه دیدن دست خط زیبای او و نامههای قشنگش، هر چند به ندرت، برای من اتفاقی منحصر به فرد و هیجان انگیز هست. همیشه میدونم که شعری زیبا، نقل قولی، یا داستانی کوتاه پشت پاکتهای او نهفته هست. همیشه رازی هست، همیشه دوستی هست. دوستی فائزه پر از لطافت و محبت هست، لطافت و محبتی که همون موقعها هم نمیدونستم چطور توی اون تهرون پر از دود و دم و بدبینی و مشکلات پیدا میکرد، چه بماند به الان. فائزه با دادن این کارت ساده، روی زیبای زندگی رو به من نشون داد و اینکه چطور آدم هایی رو که دوست دارم میتونم وارد زندگیم کنم ومهمتر از اون در زندگیم نگه دارم.
سالها بعد در نامهای دگر نوشت:
جز ترانه عشق نخواهم خواند جز سرود آزادی نخواهم سرود
جز آوای دل نخواهی شنود جز در آزدگی نخواهی زیست
جز آهنگ صلح نخواهم ساخت جز به دلاوریت نخواهم خواند
جز شور زندگی نخواهی داشت جز به پایمردی ات نخواهی ماند
جز نور امید نخواهم کاشت جز دست دوستی نخواهم داد
جز ستاره بخت نخواهی چید به تو که زاده عشقى و اندیشه
و چنین بود و چنان باد.
No comments:
Post a Comment