Wednesday, April 2, 2014
It is my life
Sometimes we hide behind excuses like work, study, kids, etc, to avoid participating in an event or task, when deep down we know we do not want to do something no matter what. Sometimes we do not have the courage to admit it to ourselves, let alone to others. Sometimes we are developed to feel ashamed of our choices by our culture, society, family, or ourselves. We have the right to be who we want to be and live how we want to, do not we? Why is it then such a hard battle just to live your own life?
Sunday, March 23, 2014
آتش فشان خاموش
و اولين بانگ يك اذان كافى است تا تو را در هم بشكند، تا تمام دردها و غم هايت را اشك بريزى، تا همه خاطرات و زندگى ات را در بانگى مرور كنى. يك صدا ميبرد تو را به جا هاى خيلى دور، هر چند نزديك. صداست كه در درون ميماند و در حافظه حك ميشود. "خرم آن نغمه كه مردم بسپارند به ياد".
Labels:
travel;memories
Friday, February 14, 2014
Tuesday, January 28, 2014
من و بابا
اولين بار تو دستم رو گرفتى بردى سينما.
تو به من دوچرخه سوارى ياد دادى.
تو مطمئن شدى من شنا ياد بگيرم.
اولين بار تو به من انگليسى ياد دادى.
تو دستم رو يك روز تابستان گرفتى بردى كلاس زبان اسم نوشتى در حاليكه من غر ميزدم كه تابستون نميخوام كلاس برم، غافل از اينكه تو درى به دنيايى جديد به رويم باز كردى كه ديگه نميخواستم ازش بيروم برم.
تو سرماى زمستون و گرماى تابستون من و كلاس زبان ميبردى و 1.5 ساعت راه ميرفتى، خريد ميكردى، تا من كلاسم تموم شه و برگردونيم خونه.
هر روز صبح زود تو سرما و جنگ ميرفتى نون داغ و شير تازه براى صبحانه من ميگرفتى.
هر روز من رو مدرسه ميرسوندى.
شوفاژ قراضمون كه خراب بود و فيوزش ميپريد، نصف شب ها از خواب ناز تو سرما پا ميشدى ميرفتى موتور خونه كه يك دكمه فشار بدى.
اينجا هم كه بودى، قبل از كه من برم بيرون براى اداره، زود پا ميشدى برف و يخ ماشينم رو برام تو پاك ميكردى
برام انار دونه ميكردى
پات كه شكسته بود و جنگ هم بود، همه شهر رو گشتى چن من براى يك كلاس دفتر موسيقى ميخواستم، زمانى كه كمبود بود و تو همه چيز بايد صرفه جويى ميكرديم.
تو به من يك كودكى خوب و شاد دادى، احساس امنيتى كه صدام و بمب هاش از من نگرفت، تا وقتى كه خونه بودم. اون حس ديگه هيچ وقت بر نميگرده، كه غصه هيچ چيز و هيچ كس و نخورم تا وقتى بابا هست.
هزار و يك كار ديگه كردى براى من كه براشون بهت به اندازه كافى نگفتم مرسى.
تو هميشه بابا بودى و من حتى نتونستم از تو نگهدارى و پرستارى كنم.
Monday, January 27, 2014
مثل بابابزرگ
هر وقت ميخواستى بيشتر غذا بكشى، يا غذايى يا دسرى كه روى ميز بود را ميخواستى بردارى، اول به همه تعارف ميكردى، اگر شده بيست نفر تو اتاق بودند. اگر هم كسى نميخواست انقدر اصرار ميكردى كه يكى برداره بالاخره. آخرش انتظار داشتى يكى بگويد خودتون هم بفرمايييد. خودت با خودت هم تعارف داشتى، يا به خودت اجازه نميدادى كه تا كسى بهت چيزى تعارف نكرده آن را بردارى. من هم كه دير دوزاريم ميفتاد، آخرش هم عصبانى ميشدم كه خودتون ميخواين بخورين ورداريد بخوريد خوب چرا انقدر به من اصرار ميكنيد.
سر ميز شام جزمين چهار ساله مياد سمت من با يك قوطى نوشابه.
جزمين: عمه نرگس نوشابه ميخواهى؟
من: نه، مرسى جزمين جون نميخوام.
جزمين: يك كم نميخواهى؟
من: نه مرسى.
جزمين: شايد من يك كم بخواهم.
خنده اى ميكنم و برايش نوشابه ميريزم. جزمين به بابا بزرگش رفته اما ارتباطاتش هم بهتر از قديميهاست.
روزنامه ايرانى را برميدارم كه نگاهى بيندازم. جزمين كه كارتون نگاه ميكند برميگردد و ميگويد: براى بابا بزرگ نگه داريم، خب؟ ميگويم خب. هنوز تو و روزنامه هايت را يادش هست.
Friday, January 24, 2014
باباجون
"
پدرم پشت دوبار آمدن چلچله ها ، پشت دو برف
پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی ،
پدرم پشت زمان ها مرده است .
پدرم وقتی مرد ، آسمان آبی بود ،
مادرم بی خبر از خواب پرید ، خواهرم زیبا شد .
پدرم وقتی مرد ، پاسبان ها همه شاعر بودند .
مرد بقال ازمن پرسید: چند من خربزه می خواهی ؟
من ازاو پرسیدم : دل خوش سیری چند ؟"
ﺍﺯ ﺳﻬﺮﺍﺏ ﺳﭙﻬﺮﯼ ﮐﻪ ﺍﻫﻞ ﮐﺎﺷﺎﻥ ﺑﻮﺩ
ﯾﮏ ﻣﺎﻩ ﭘﯿﺶ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﻣﻦ ﺁﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ
ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﭘﺪﺭﻡ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺕ ﻣﻦ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻢ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎن
ﺑﺎ ﺗﻮﺭ ﺑﻪ ﮐﺎﺷﺎﻥ رﻓﺘﻪ
ﺑﺎﺑﺎﺟﻮﻥ ﺧﯿﻠﯽ ﺯﻭﺩ ﺭﻓﺘﯽ.
ﺟﺎﯼ ﺧﺎﻟﯿﺖ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺕ ﭘﺮ ﻧﻤﯿﺸﻪ .
يك هفته گذشت و تو فردا ديگر زنگ نميزنى ....
Labels:
ﺑﺎﺑﺎ
Friday, January 3, 2014
Have a lovely 2014!
Happy 2014! I always wish for health and happiness above all for people. This year, I want to wish you love too. Be it loving your neighbor, your nieces and nephews, life partner, parents, your passions or whoever or whatever else in this world. The true love that does not only bring you pleasure and joy but the one that makes you grow, become pure, and know yourself like never before. The one that makes you laugh all your laughter and cry all your tears till there is no drop left; and above all makes you share all those laughter and tears, without trying to hide them or pretend being happy all the time. The one that makes you say prayers before going to sleep and express gratitude every time you wake up. The type Khalil Gibran described in his poem:
When love beckons to you follow him, Though his ways are hard and steep. And when his wings enfold you yield to him, Though the sword hidden among his pinions may wound you. And when he speaks to you believe in him, Though his voice may shatter your dreams as the north wind lays waste the garden. For even as love crowns you so shall he crucify you. Even as he is for your growth so is he for your pruning. Even as he ascends to your height and caresses your tenderest branches that quiver in the sun, So shall he descend to your roots and shake them in their clinging to the earth......
But if in your fear you would seek only love's peace and love's pleasure, Then it is better for you that you cover your nakedness and pass out of love's threshing-floor, Into the seasonless world where you shall laugh, but not all of your laughter, and weep, but not all of your tears. Love gives naught but itself and takes naught but from itself.
Love possesses not nor would it be possessed; For love is sufficient unto love. And think not you can direct the course of love, if it finds you worthy, directs your course. Love has no other desire but to fulfill itself.
Labels:
poetry
Subscribe to:
Posts (Atom)