Saturday, September 3, 2011

قلب كوچك بچه هاى كوچك

قلب كوچكش مثل يك توپ واليبال از اين طرف به آن طرف پاس داده ميشود، زمين ميخورد، پا ميخورد، دوباربلند ميشود، اوج ميگيرد، فكر ميكند هيچ وقت دوباره نمى افتد، و درست در حاليكه سر خوش است آن بالا در اوج، شتلق ميفتد ميشكند. دوباره جمعش ميكنند و شروع به بازى ميكنند. امتياز نگه ميدارند. تنها چيزى كه مهم است امتياز و نتيجه بازى است، برد و باخت است. كسى فكر قلب كوچكش نيست. قلب كوچك بچه هاى كوچك. بچه هاى پاك. بچه هاى بيگناه.

Silence

Sometimes it is not about what you say or hear,
It is about how you share the silence,
How you use the silence,
How you feel the silence.

It can be angry.
It can be stressful.
It can be weird.
It can be awkward.
It can be playful.
It can be uncomfortable.
It can be dishonest.
It can be kind.
It can be compassionate.
It can be understanding.
It can be indifferent.
It can be heavy.
It can be admiring.
It can be belittling.
It can be hateful.
It can be loving.

But sometimes,
Only sometimes,
You find the one,
To share the silence with,
As it deserves to be shared.

Sometimes,
Only sometimes,
There is just silence,
And nothing else,
No fear,
No worry,
No tension,
No excitement,
No games,
No plays,
No fallacy,
Just peaceful honest empowering yet comforting silence.
Without feeling the need to break it,
Or get out of it,
Just wanting to hold on to the silence,
With whom it is being shared.
The rare sacred weightless flawless silence.

Sunday, August 21, 2011

صداقت، انگيزه، تشويق، اعتماد به نفس، ...واژه هايى گاهى غريب در آموزش و پرورش ايران

در طى تمام سالهاى مدرسه در ايران، يك سرى درس ها هيچوقت از نظر معلم ها، مسئولين، و شاگرد ها اهميتى رو كه ميتونستند داشته باشند، نداشتند، و نقشون هميشه نمره بيار و يا خراب كننده معدل ما بود: مثل ورزش و انشا. البته گاهى هم يك معلم مسئول كه كارش رو جدى ميگرفت و دوست داشت پيدا ميشد و اهميت اون درس يا حداقل علاقه ما بهش بيشتر ميشد. در سالهاى دبيرستان، با وجوديكه رشته من و همكلاسى هام رياضى بود، يك مرتبه كلاس انشا يكى از كلاس هاى با حال ما شد. شايد به خاطر جهش رشد جسمى و فكريمون بود، اينكه در اون سال ها بچه ها اولين تجربه هاى نوسان هرمون ها و عاشق شدن و كراش روى كسى داشتن رو ميكردن، و اينكه كلاس انشا مناسبترين كلاس براى ابراز احساسات در پرده شعر و تشبيه و ايهام بود.

خلاصه كلاس انشا جذاب شده بود. همه سراپا گوش ميشدند تا انشاى همديگر را بشنوند و غرق تحسين يك قطعه ادبى شوند. چند نفرى بودند كه نوشته هاشون سحرنگيز و رويايى بود. همين كه شروع به خواندن ميكردند من به دنياى ديگرى ميرفتم و با تمام كردن انشا خواندنشون به كلاس برميگشتم، مخصوصا انشا هاى يكى از بچه ها به نام مريم برايم معمايى بود. او چطور به اين زيبايى مينوشت؟ چطور چنين تشبيه هايى به ذهنش مى آمد؟ چطور با چنين احساسى از زندگى ميگفت و شكوه ميكرد، انگار ده ها سال، و نه فقط 16-17 سال تجربه زندگى داشت؟ يعنى زندگى او خيلى پيچيده تر و پر بارتر از من بود، يا در خانواده اش تجارب متفاوتى داشت؟ نميدانم. فقط ميدانستم كه هر چه كلمه قلمبه سلمبه و تشبيهات و استعارات پيچيده بود، در انشاى او بود، و هر چه اين متن ها پيچيده تر ميشد، معلم ادبيات بيشتر خوشش ميامد و نمره بهترى ميداد. من اما ساده مينوشتم. توصيفى و تشريحى، هر چى هم زور ميزدم مثل اونها بدون كپى بردارى از آنها بنويسم، نميتوانستم. پذيرفتم كه آنها طبع ادبى و شاعرانه اى دارند و ادبياتشان بهتر است و من با همه علاقه ام به ادبيات استعداد نگارشى و ادبى مثل آنها ندارم. از انشاهاى آنها، كلمات جديد قلمبه سلمبه اى كه استفاده ميكردند، و تشبيهاتشان ياد داشت بر ميداشتم، بلكه به من كمك كند. متوجه شدم كه خيلى وقت ها يك سرى اصطلاحات و عبارات رو در چندين انشا تكرار و استفاده ميكردند.

اين گذشت. كه يك بار تابستان بود و نمايشگاه كتاب بود و من يك جلد كتاب مجموعه اشعار شاملو را خريدم. چند شعرش را خواندم و لذت بردم و ادامه دادم. تا اينكه به شعرى بر خوردم به نام "شعرى كه زندگيست". شروع كردم به خواندن تا رسيدم به:

"موضوع شعر
امروز
موضوع ديگريست

امروز
شعر
حربه خلق است
زيرا كه شاعران
خود شاخه اى ز جنگل خلقند
نه ياسمين و سنبل گلخانه فلان

بيگانه نيست
شاعر امروز
با دردهاى مشترك خلق:
...
...
"
و من فهميدم كسى كه آرزو و حسرت نوشتن به مانند او را داشتم به واقع احمد شاملو بود. عصبانى بودم. نميدانم كدام دردناكتر بود: تقلب و كپى بردارى دوستم، يا داشتن معلم ادبياتى كه اشعار شاملو را نميشناخت، و يا بدتر، ميشناخت و بروى خودش نمياورد، و يا اعتماد به نفسى كه توى سرش خورده بود؟

من آن روز خودم به خودم دلدارى دادم كه حداقل نوشته هاى تو خوب يا بد ميدانى مال خودت بوده، و چه بسا الان ادبياتت، با دانستن اين شعر شاملو، بهتر از معلمى باشد كه دلت ميخواست تحسينش شامل نوشته هاى تو شود. من از آن روز به بعد به خودم ايمان جديدى آوردم، و فهميدم كه به اين راحتى خودم نبايد توى سر استعدادهاى خودم بزنم، هر چند به ظاهر همه از من خيلى بهتر باشند.

Thursday, August 18, 2011

از عجايب روزگار

بنده اين روز ها كنار دريا در تعطيلات به سرميبرم. امروز تا 9-10 صبح خوابيدم. بعد يك صبحانه مشتى زدم، كه البته آن را هميشه ميزنم. بعد كمى اينترنت بازى كرم. بعد رفتم دريا شنا كردم و بعد 2-3 ساعتى لب آفتاب ولو شدم و كتاب خوندم. بعد اومدم خونه يه دوشى گرفتم و دوباره غذا خوردم. حالا انگار كوه كندم، چنان خوابم مياد كه نگو و نپرس. انوقت وقتى كه كار ميكنم از 6 صبح تا 12-1 شب به راهم و فعاليت فكرى و بدنى ميكنم و بعدهم كه دارم از خستگى ميميرم، مگه خوابم ميبره؟ خلاصه از عجايب روزگار است و بسى راست گفته اند كه خواب خواب مياورد، و من بيچاره چقدر خسته بوده ام و خبر نداشتم، يا خبر داشتم و چاره اى نداشتم.

Monday, August 15, 2011

جات خيلى سبزه.

اين تابستان خيلى تابستان پر كار، و در عين حال پر ثمرى بود براى من. كلى چيز ياد گرفتم، كلى كارهاى خوب كردم، و نتيجه هاى خوب گرفتم. اما از خستگى هم ديگه داشتم ميمردم. خيلى روز ها تا هشت يا نه شب اداره بودم، وچند تا آخر هفته ها رو هم كار كردم. حالا با چند تا از دوستام اومدم كنار دريا براى تعطيلات. خونمون و بالكنش رو به اقيانوس اطلس هست، اتاقم رو به اقيانوس اطلس هست. براى دريا رفتن فقط كافيه بريم بيرون و بريم دريا. دوستانم خوب هستند. غذا خوب ميخوريم و استراحت هم خوب ميكنيم، اما من دلم براى دوستم تنگ تنگه. دوستى كه هر چى خاطره خوب از دريا دارم با اون دارم. از اون موقعى كه بچه بوديم و خزرشهر ميرفتيم تا وقتى كه با بچه اش به ساحل هاى فلوريدا رفتيم. جات خيلى سبزه. دريا بدون تو نميچسبه، چون هيچ كس قدر تو از دريا و ساحل، طبيعت و ستاره ها لذت نميبره. باورت نميشه، اما دلم براى جيغ زدنت روى موج ها و ساعت ها توى ساحل نشستنمون تنگ شده. باور ميكنى بعضى ها بعد از چهل دقيقه يا يك ساعت لب اقيانوس بودن دل بكنند و بخواهند بروند خونه؟ دلم برات تنگ شده چون ميدونم چقدر دوست داشتى الان اينجا پيش من و دريا با همه بد اخلاقى هام بودى، به جاى اونجايى كه الان هستى.

Wednesday, August 3, 2011

Tea

Maybe I stop by for a cup of tea sometime,
He decides on a rainy dusk.

Tuesday, August 2, 2011

What will it be?

This morning I have been watching videos of different planets, stars and galaxies. I saw surface of Mars, from Viking imagery to those of Spirit, Opportunity, and MOLA among others. I saw its mountains and valleys, its bays and volcano, all in 3D too! I saw Titan from Cassini. I saw a comet from Deep Impact.

It was break time. I opened Google reader. I saw images of water festivals, in color, on the other side of our planet! We have discovered new territories! Congratulations to us. Maybe now we know there can exist laughter, color and joy in our own streets, as ice could on Mars. There were some other stuff on Google reader too. I did not dare to scroll down to see. I could not handle the truth.

It is night time; I am watching the day's news before calling it a day. I see brutality in Syria. People are dropped into rivers as if they are lifeless useless objects on the only place we have abundance of precious life, while others are searching for any molecular evidence of any form of possible life millions of light years away! Here on Earth, the only home we have, people are treated like nothing.

I am being stretched and torn between two extreme opposite worlds, yet on one planet. I feel the pain of a dying star wondering what destiny is awaiting her: will we become a massive Neutron star, with our very own strong magnetic fields, standing proud and powerful living forever, or will we surrender and turn into a black hole just to be sucked into it? Are we embracing eternal life or ensuring absolute death?