در طى تمام سالهاى مدرسه در ايران، يك سرى درس ها هيچوقت از نظر معلم ها، مسئولين، و شاگرد ها اهميتى رو كه ميتونستند داشته باشند، نداشتند، و نقشون هميشه نمره بيار و يا خراب كننده معدل ما بود: مثل ورزش و انشا. البته گاهى هم يك معلم مسئول كه كارش رو جدى ميگرفت و دوست داشت پيدا ميشد و اهميت اون درس يا حداقل علاقه ما بهش بيشتر ميشد. در سالهاى دبيرستان، با وجوديكه رشته من و همكلاسى هام رياضى بود، يك مرتبه كلاس انشا يكى از كلاس هاى با حال ما شد. شايد به خاطر جهش رشد جسمى و فكريمون بود، اينكه در اون سال ها بچه ها اولين تجربه هاى نوسان هرمون ها و عاشق شدن و كراش روى كسى داشتن رو ميكردن، و اينكه كلاس انشا مناسبترين كلاس براى ابراز احساسات در پرده شعر و تشبيه و ايهام بود.
خلاصه كلاس انشا جذاب شده بود. همه سراپا گوش ميشدند تا انشاى همديگر را بشنوند و غرق تحسين يك قطعه ادبى شوند. چند نفرى بودند كه نوشته هاشون سحرنگيز و رويايى بود. همين كه شروع به خواندن ميكردند من به دنياى ديگرى ميرفتم و با تمام كردن انشا خواندنشون به كلاس برميگشتم، مخصوصا انشا هاى يكى از بچه ها به نام مريم برايم معمايى بود. او چطور به اين زيبايى مينوشت؟ چطور چنين تشبيه هايى به ذهنش مى آمد؟ چطور با چنين احساسى از زندگى ميگفت و شكوه ميكرد، انگار ده ها سال، و نه فقط 16-17 سال تجربه زندگى داشت؟ يعنى زندگى او خيلى پيچيده تر و پر بارتر از من بود، يا در خانواده اش تجارب متفاوتى داشت؟ نميدانم. فقط ميدانستم كه هر چه كلمه قلمبه سلمبه و تشبيهات و استعارات پيچيده بود، در انشاى او بود، و هر چه اين متن ها پيچيده تر ميشد، معلم ادبيات بيشتر خوشش ميامد و نمره بهترى ميداد. من اما ساده مينوشتم. توصيفى و تشريحى، هر چى هم زور ميزدم مثل اونها بدون كپى بردارى از آنها بنويسم، نميتوانستم. پذيرفتم كه آنها طبع ادبى و شاعرانه اى دارند و ادبياتشان بهتر است و من با همه علاقه ام به ادبيات استعداد نگارشى و ادبى مثل آنها ندارم. از انشاهاى آنها، كلمات جديد قلمبه سلمبه اى كه استفاده ميكردند، و تشبيهاتشان ياد داشت بر ميداشتم، بلكه به من كمك كند. متوجه شدم كه خيلى وقت ها يك سرى اصطلاحات و عبارات رو در چندين انشا تكرار و استفاده ميكردند.
اين گذشت. كه يك بار تابستان بود و نمايشگاه كتاب بود و من يك جلد كتاب مجموعه اشعار شاملو را خريدم. چند شعرش را خواندم و لذت بردم و ادامه دادم. تا اينكه به شعرى بر خوردم به نام "شعرى كه زندگيست". شروع كردم به خواندن تا رسيدم به:
"موضوع شعر
امروز
موضوع ديگريست
امروز
شعر
حربه خلق است
زيرا كه شاعران
خود شاخه اى ز جنگل خلقند
نه ياسمين و سنبل گلخانه فلان
بيگانه نيست
شاعر امروز
با دردهاى مشترك خلق:
...
...
"
و من فهميدم كسى كه آرزو و حسرت نوشتن به مانند او را داشتم به واقع احمد شاملو بود. عصبانى بودم. نميدانم كدام دردناكتر بود: تقلب و كپى بردارى دوستم، يا داشتن معلم ادبياتى كه اشعار شاملو را نميشناخت، و يا بدتر، ميشناخت و بروى خودش نمياورد، و يا اعتماد به نفسى كه توى سرش خورده بود؟
من آن روز خودم به خودم دلدارى دادم كه حداقل نوشته هاى تو خوب يا بد ميدانى مال خودت بوده، و چه بسا الان ادبياتت، با دانستن اين شعر شاملو، بهتر از معلمى باشد كه دلت ميخواست تحسينش شامل نوشته هاى تو شود. من از آن روز به بعد به خودم ايمان جديدى آوردم، و فهميدم كه به اين راحتى خودم نبايد توى سر استعدادهاى خودم بزنم، هر چند به ظاهر همه از من خيلى بهتر باشند.
Sunday, August 21, 2011
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment