Monday, August 15, 2011
جات خيلى سبزه.
اين تابستان خيلى تابستان پر كار، و در عين حال پر ثمرى بود براى من. كلى چيز ياد گرفتم، كلى كارهاى خوب كردم، و نتيجه هاى خوب گرفتم. اما از خستگى هم ديگه داشتم ميمردم. خيلى روز ها تا هشت يا نه شب اداره بودم، وچند تا آخر هفته ها رو هم كار كردم. حالا با چند تا از دوستام اومدم كنار دريا براى تعطيلات. خونمون و بالكنش رو به اقيانوس اطلس هست، اتاقم رو به اقيانوس اطلس هست. براى دريا رفتن فقط كافيه بريم بيرون و بريم دريا. دوستانم خوب هستند. غذا خوب ميخوريم و استراحت هم خوب ميكنيم، اما من دلم براى دوستم تنگ تنگه. دوستى كه هر چى خاطره خوب از دريا دارم با اون دارم. از اون موقعى كه بچه بوديم و خزرشهر ميرفتيم تا وقتى كه با بچه اش به ساحل هاى فلوريدا رفتيم. جات خيلى سبزه. دريا بدون تو نميچسبه، چون هيچ كس قدر تو از دريا و ساحل، طبيعت و ستاره ها لذت نميبره. باورت نميشه، اما دلم براى جيغ زدنت روى موج ها و ساعت ها توى ساحل نشستنمون تنگ شده. باور ميكنى بعضى ها بعد از چهل دقيقه يا يك ساعت لب اقيانوس بودن دل بكنند و بخواهند بروند خونه؟ دلم برات تنگ شده چون ميدونم چقدر دوست داشتى الان اينجا پيش من و دريا با همه بد اخلاقى هام بودى، به جاى اونجايى كه الان هستى.
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment