Tuesday, October 19, 2010

"واى شما چقدر قوى هستيد!"

حد اقل بيست سال از من بزرگتر است. دخترش مشكل تيروييد پيدا كرده و احتياج به عمل دارد.  هر از چند شبى به من زنگ ميزند و سوال هاى جور وا جور ميكند.  "دكتره ميگه اين، .... درسته به نظر شما؟ عيبى نداره اين كار و بكنه؟"، و من ميگويم "كه والا من دكتر نيستم، هر كس شرايطش با كس ديگه فرق ميكنه، خب اونكه متخصصه بهتر ميدونه."  قانع نميشود.  انتظار دارد بگويم (يا تاييد كنم) اين دكترها با بيمه زد و بند دارند و براى جيب خودشان جراحى را توصيه ميكنند.  ميدانم كه شايد هنوز خبر برايش تازگى دارد و باهاش كنار نيومده.  ميگويم نگران نباشيد، اين عمل جا افتاده ايست. "واى خيلى نگرانم، خيلى، كاش ميشد شما بياين اينجا به ما دلدارى بديد".  از فكر اينكه من بايد به مادر و نه به دختر مريض دلدارى بدهم كمى خنده ام ميگيرد.  هنوز ميخواهد توجيه كند كه شايد عمل لازم نباشد.  ميگويم، "خب نظر دوم گرفتن و مشورت با يك متخصص ديگر ضررى ندارد، اما ديگه هر كى رو كه به عنوان دكترتون انتخاب كرديد بايد بهش اعتماد كنيد، اينجورى نميشه."  ميگويد شما چقدر قوى هستيد، هم قوى هستيد هم خونسرد.  نميدانم تعريف است يا نه.  ميپرسد نميترسيديد؟ خودت تصميم گرفتى عمل كنى؟ ميگويم من به توصيه دكترم عمل كردم و به حرفش اعتماد كردم.

مرتب در مورد جاى بخيه و اثرش بر زيبايى و غيره ميپرسد.  خيلى جدى بهش ميگم "اين آخرين چيزى هست كه الان شما بايد بهش فكر كنيد، بايد نگران باشيد كه خداى نكرده اين غده سرطانى نباشه، دخترتان سرطان نگيره، دير نشه، به جاهاى مختلف بدنش پخش نشود."

بعد نگران زمان عمل و درس و مشق و برف و هوا و دوران نقاهت و غيره است.  ميپرسد من چه وقت سال عمل كردم و چقدر استراحت كردم. به او ميگويم من تمام وقت درس ميخواندم و تمام وقت كار ميكردم، و فرداى روزى كه تز دكترام رو دفاع كردم رفتم اتاق عمل.  يك هفته هم از كار بيشتر مرخصى نگرفتم.  نميدانم ديگر چه بايد بگويم كه ارام شود.  "شما بايد براى دخترتون قوى باشيد، نميشه كه هم شما بترسيد و نگران باشيد هم اون".  در جواب ناباورانه ميگويد "واى شما چقدر قوى هستيد!".

امروز با دكتر  جراح وقت داشتند و امشب به من زنگ زد.  ناراحت بود كه جايى كه قرار است ببرد به نظرش خوب نيست، از من ميپرسد عيبى ندارد؟  ميگويم والا به خدا من جراح نيستم، خب لابد اونطورى بهتر ميتونه كارش رو بكنه، بالاخره يك جا رو بايد باز كنه.  خداحافظى كه ميكند ميگويد با شما كه حرف ميزنم آروم ميشم، و من كه فكر ميكردم همش دارم دعواش ميكنم تعجب ميكنم و خجالت ميكشم.


در حال نوشتن اين متن بودم كه تلفن زنگ ميزند. "ببخشيد دوباره مزاحمت شدم، ميگم اين اون روزعمل سوم هست، از شب قبل غذا نخورده باشه فشارش نيفته، حالش بد نشه؟"،  ميگويم، "خب هر چى بشه تو بيمارستان هستيد، هم دكتر هست هم تجهيزات، يه سرم يا آب قند لابد وصل ميكنند بهش اگر اين اتفاق بيفته.  اون ها همه چيز رو از ضربان قلب و فشار خون و .. تحت كنترل دارند".

و من كم كم داره باورم ميشه كه چقدر قوى هستم!

3 comments:

Reza Mahani said...

Why not? Everyone is strong, some believe in it and some don't :)

It is a famous saying that most people do not use one tenth of their potentials!

Nargess said...

Yes:-) It was just an interesting reminder/realization by seeing myself through someone else's eyes. Of course I was strong/confident enough do make tough decisions and act on it when needed, and I think most people realize their strength/potentials during tough times.

Mehrnaz Memar said...

Also, it is really hard for a mom to go through her child's sickness, even if it is as simple as a fever!You might know it now!