Saturday, November 13, 2010

كنسرت آريان

چند هفته پيش كنسرت آريان بود.  با اين اوضاع و احوال ايران و رابطه ايران و امريكا، همين كه با رضايت هر دو كشور  بالاخره رسيده بودند آمريكا، اون هم براى بار اول، خيلى هنر كرده بودند. هر چند كه ميدونستم حد آقل ويزاى يكى از اعضاى بند  به موقع آماده نشده بود و از كنسرت به جا مونده بود.   در هر حال من و دوستام رفتيم كه هم حمايتى كرده باشيم، هم خوش بگذرونيم. 

جو كنسرت خيلى خوب بود.  هم جوون هايى كه از ايران با اين بند خاطره داشتند خوشحال بودند، هم خودشون با شادى و شوق خاصى ميخوندند.  انگار خيلى خوشحال بودند كه آمريكا اومده بودند.  مردم كه ديگه ايران نبودند دست ميزدند، ميرقصيدند، ميخوندند. با وجوديكه گروه خيلى رعايت قوانين ايران رو ميكرد، خواننده اصلى خيلى كيف ميكرد.  از اين ور صحنه به اون طرف ميرفت، دستاشو بالا ميبرد، ميچرخيد و پشت به ما ميكرد، و يك جورهايى ميرقصيد براى خودش.  انرژى سالن خيلى بالا بود، اما تمام نگاه من به نوازندگان و خوانندگان زن بود كه در حجاب اسلامى مثل مجسمه ايستاده بودند.  يكيشون دست به سينه بود.  انگار زور ميزد كه نكنه يك وقت بدون اين كه بفهمه دستاش تكون بخورن.  هر از گاهى دستش رو ميبرد به روسريش كه سفتش كنه و چكش كنه كه نكنه موش پيدا شده  باشه.  من نميدونم توى اين همه صدا و دست و قر چطور بدون هيچ حركتى موندند.  فكر ميكنم از هر شكنجه اى اين كنسرت براشون سخت تر بود، و بايد دانشگاه هاى هنر به اينها يك مدرك افتخارى براى مجسمه شدن و بى حركت موندن بدن.

وسط برنامه خواننده اصلى اعلام كرد كه مدير گروه چند كلمه حرف دارند براى ما.  بعد از سلام و تشكر از حضور ما و غيره ايشون گفتند كه ميخواستند يك سو' تفاهمى رو رفع كنند.  گفت شايعه شده كه از گروه آريان هيچ كس نيومده به جز يك نفر! در حاليكه اين طور نيست،  از گروه آريان همه اومدند به جز يك نفر.  آقاى فلانى كه نيم چك اف-بى-آى اش به موقع جوابش نيومد، كه از كنترل همه ما خارج بود، آقاى فلانى هم كه فلان طور شد!!   يعنى اين آقاى مدير در دو جمله پشت سر هم جلوى بيش از صد نفر دروغ گفت.  فقط يكيشون نيومده بود، خودش راجع به دوتاشون پشت همون جملش حرف زد!  تازه بعدن كاشف به عمل اومد كه يكى از خانم هاى بند هم نبود و اصلا اين آقا اشاره يى نكرد.  در پايان هم گفت كه خواستم اين سو'تفاهم رفع شه براى كنسرت فردا شب در نيويورك (يعنى نكنه ما فروش نكنيم براى اين حرفها).  البته بگم كه چندين عضو اصلى بند بودند و نه فقط يك نفر، اما خب بيشتر از يكيشون هم نبود.

خلاصه به ظاهر من هم با آهنگ ها همراهى ميكردم و شادى ميكردم، اما ته دلم ناراحت بودم.  از اينكه در قلب آمريكا، در پايتخت دنياى آزاد به قول راديو هاى واشنگتن دى سى، پول داده بوديم كه صاف صاف تو چشممون دروغ بگن و ما رو خر فرض كنند، و اين خيلى عادى و راحت باشه براشون، اين كه  شاهد نا برابرى و بى عدالتى نسبت به زنان گروه باشم،  اين كه ياد همه اون چيز هايى بيفتم كه به خاطر فرار ازشون زندگى در اينجا رو برگزيدم.  اون شب من در قلب آمريكا در جمهورى اسلامى به سر بردم و در فرهنگ دروغ و رياى حاكم بر فرهنگ جامعه ايران، هر چند كه اولش با اين نيت رفته بودم كه از گروهى كه با وجود اين همه مانع و سختى به اينجا رسيده حمايت كنم، اما الان نميدونم، آيا اين رفتار رو بايد حمايت كرد يا نه؟

No comments: