Tuesday, January 28, 2014

من و بابا

اولين بار تو دستم رو گرفتى بردى سينما.
تو به من دوچرخه سوارى ياد دادى.
تو مطمئن شدى من شنا ياد بگيرم.
اولين بار تو به من انگليسى ياد دادى.
تو دستم رو يك روز تابستان گرفتى بردى كلاس زبان اسم نوشتى در حاليكه من غر ميزدم كه تابستون نميخوام كلاس برم، غافل از اينكه تو درى به دنيايى جديد به رويم باز كردى كه ديگه نميخواستم ازش بيروم برم.
تو سرماى زمستون و گرماى تابستون من و كلاس زبان ميبردى و 1.5 ساعت راه ميرفتى، خريد ميكردى، تا من كلاسم تموم شه و برگردونيم خونه.
هر روز صبح زود تو سرما و جنگ ميرفتى نون داغ و شير  تازه براى صبحانه من ميگرفتى.
هر روز من رو مدرسه ميرسوندى.
شوفاژ قراضمون كه خراب بود و فيوزش ميپريد، نصف شب ها از خواب ناز تو سرما پا ميشدى ميرفتى موتور خونه كه يك دكمه فشار بدى.
اينجا هم كه بودى، قبل از كه من برم بيرون براى اداره، زود پا ميشدى برف و يخ  ماشينم رو برام تو پاك ميكردى
برام انار دونه ميكردى
پات كه شكسته بود و جنگ هم بود، همه شهر رو گشتى چن من براى يك كلاس دفتر  موسيقى ميخواستم، زمانى كه كمبود بود و تو همه چيز بايد صرفه جويى ميكرديم.
تو به من يك كودكى خوب و شاد دادى، احساس امنيتى كه صدام و بمب هاش از من نگرفت، تا وقتى كه خونه بودم.  اون حس ديگه هيچ وقت بر نميگرده، كه غصه هيچ چيز و هيچ كس و نخورم تا وقتى بابا هست.
هزار و يك كار  ديگه كردى براى من كه براشون بهت به اندازه كافى نگفتم مرسى.
تو هميشه بابا بودى و من حتى نتونستم از تو نگهدارى و پرستارى كنم.

2 comments:

Daisy said...

You turned out to be a successful and independent woman that he could proud of. I think that is the best form of gratitude and the best thing any child can do for a parent.

Nargess said...

Thank you!