جسمين كوچولو به لهستانى، فارسى، و انگليسى جيك جيك ميكند. به قدرى باهوش هست كه بزرگترها به هچ زبانى نميتوانند پناه ببرند كه او چيزى نفهمد. سر شام پدر از مادر ميپرسد
How was her napping situation today?
جسمين كوچولو سريع قبل از مادر محكم پاسخ ميدهد:
Good!
مامان جسمين يواش به من ميگويد يواشكى شكلات براى چاى ات مياورم كه جسمين نبيند. هنوز به سمت آشپزخانه نرفته دنبال مامانش ميدود ميرود و
cookie, cookie
ميكند.
در پارك با دختر چهار پنج ساله اى بازى ميكند، اما همچنان رهبرى اين كه كجا بروند و چه بازى بكنند را در دست دارد. از پارك بر ميگرديم كه بابا را كه از سر كار آمده ببينيم. در طول راه بابا بابا ميكند. بعد ماشين من را پشت در ميبيند. به ماشين اشاره ميكند و بعد ميپرسد "عمه"؟ ميگويم آره اين مال عمه است.
جسمين هنوز دو سال ندارد!
جسمين عاشق انگور است. از توى ظرف هى انگور بر ميدارد و انگور انگور ميكند، و به همه انگور ميدهد. مامان بزرگ لهستانى به او ميگويد "بيگ انگور"، و ما ميخنديم كه او كه لهستانى است فارسى و انگليسى را با هم قاطى ميكند تا با جسمين حرف بزند.
آدمها هميشه ميتوانند با هم حرف بزنند اگر بخواهند.
و تا وقتى كه همه با هم حرف ميزنند، همه چيز خوب است، حتى اگر زبان هم را نفهمند.
اما امان از روزى كه همزبان باشند و با هم حرف نزنند و حرف هم را نفهمند!
همدلى از همزبانى برتر است.
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment