جسمين كوچولو حرف ميزند. از نوزادى عاشق طبيعت بود. هر وقت گريه اش ميگرفت، كافى بود ببريش پشت پنجره يا توى بالكن. اونوقت محو تماشاى برگى بالاى درختى ميشد و آرامش ميگرفت. به صداى گنجشك ها و كبوتر ها گوش ميداد و با انگشتش حركتشون رو دنبال ميكرد. حالا گل جزو معدود كلماتى است كه بلد هست. چه توى گلدون، چه توى باغچه، و چه توى كتاب يا روى كپشش هم كه باشد (آره، به كفش هم كپش ميگويد)، بايد به آن اشاره كند، به همه گل گل بگويد، خم شود و آن را بو كند. جسمين عمه را هم خوب ياد گرفته. از دور تند تند ميدود مى آيد بغل عمه، يا از پشت صندلى از اين ور و آن ور مى آيد سرك ميكشد و عمه عمه ميگويد و عمه كيف ميكند.
ناتالى اما ديگر بزرگ شده! او ياد گرفته كه خودش را خوشحال نگه دارد و سر گرم كند. يك مرتبه ميره تو خط آهنگ و نمايش ساختن، يك مدت ميرود دنبال كار دستى درست كردن و در يك روز اگر ولش كنى هزار تا كلاه ممكن است درست كند. اما ويكتوريا. ويكتورياى كوچك و رمانتيك، اين روز ها غمى در صدايش بود پشت تلفن. غمى كه دل عمه را ميشكست .
اما كافى بود كه دوباره عمه را ببيند، بپرسد:
Ammeh, would you like to dance?
و به عمه رقص ياد بدهد، و هر دو شاد و خوشحال برقصند.
Saturday, July 2, 2011
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment