Saturday, July 2, 2011

تمام گلهاى من

جسمين كوچولو حرف ميزند. از نوزادى عاشق طبيعت بود. هر وقت گريه اش ميگرفت، كافى بود ببريش پشت پنجره يا توى بالكن. اونوقت محو تماشاى برگى بالاى درختى ميشد و آرامش ميگرفت. به صداى گنجشك ها و كبوتر ها گوش ميداد و با انگشتش حركتشون رو دنبال ميكرد. حالا گل جزو معدود كلماتى است كه بلد هست. چه توى گلدون، چه توى باغچه، و چه توى كتاب يا روى كپشش هم كه باشد (آره، به كفش هم كپش ميگويد)، بايد به آن اشاره كند، به همه گل گل بگويد، خم شود و آن را بو كند. جسمين عمه را هم خوب ياد گرفته. از دور تند تند ميدود مى آيد بغل عمه، يا از پشت صندلى از اين ور و آن ور مى آيد سرك ميكشد و عمه عمه ميگويد و عمه كيف ميكند.

ناتالى اما ديگر بزرگ شده! او ياد گرفته كه خودش را خوشحال نگه دارد و سر گرم كند. يك مرتبه ميره تو خط آهنگ و نمايش ساختن، يك مدت ميرود دنبال كار دستى درست كردن و در يك روز اگر ولش كنى هزار تا كلاه ممكن است درست كند. اما ويكتوريا. ويكتورياى كوچك و رمانتيك، اين روز ها غمى در صدايش بود پشت تلفن. غمى كه دل عمه را ميشكست .
اما كافى بود كه دوباره عمه را ببيند، بپرسد:

Ammeh, would you like to dance?

و به عمه رقص ياد بدهد، و هر دو شاد و خوشحال برقصند.

No comments: