Wednesday, January 20, 2010

هر چـه فرمان تو باشد آن کنـند, به‌ به‌!

با دوستان جمع بودیم و شب شعر بود و شراب و دوستی‌، که تصمیم گرفتیم به حافظ شیراز تفآل کنیم. فالی آامد فالستان، آخه خدا وکیلی از این مخصوص تر فال میشد؟


شاهدان گر دلبری زین سان کنـند
زاهدان را رخنه در ایمان کـنـند
هر کـجا آن شاخ نرگس بشکـفد
گـلرخانـش دیده نرگسدان کنند
ای جوان سروقد گویی بـبر
پیش از آن کز قامتت چوگان کنـند
عاشقان را بر سر خود حکم نیست
هر چـه فرمان تو باشد آن کنـند
پیش چشمم کمتر است از قطره‌ای
این حـکایت‌ها که از طوفان کنـند
یار ما چون گیرد آغاز سـماع
قدسیان بر عرش دست افشان کنند
مردم چشمم به خون آغشتـه شد
در کـجا این ظلم بر انسان کنـند
خوش برآ با غصه‌ای دل کاهـل راز
عیش خوش در بوته هجران کنـند
سر مکـش حافظ ز آه نیم شـب
تا چو صبحت آینه رخشان کـنـند

No comments: