Tuesday, August 27, 2013

سرگرمى

بعد از مدتها، يك فيلم معمولى و نسبتا خوب ايرانى ديدم.  نه فيلمى كه بهترين و بزرگترين جايزه ها رو برده، نه خيلى عميق و فلسفى بود، و مهمتر  اينكه بى سر و ته نبود و بيننده را وادار به قضاوت و پيش بينى آخر فيلم نميكرد.  چقدر از اين روند رايج شده كه آخر فيلم كارگردان نميگه چى شد بدم مياد.  بيشتر از اينكه بيننده را به فكر وا بداره، به نظرم ضعف و ترس فيلمساز از مورد قضاوت قرار گرفتن يا نا راحت كردن بيننده رو ميرسونه. به هر حال، فيلم رو دوست داشتم چون معمولى بود و واقعى، و مهمتر از همه سرگرم كننده.  خيلى وقتها در سينماى ايران، بر عكس سينماى هاليوودى، كاربرد فيلم به عنوان يك وسيله تفريحى و سرگرم كننده فراموش ميشه و فقط روى بعد هنرى اش تاكيد ميشه، بماند كه اين فيلم شادى هم نبود و به نكات خوبى اشاره ميكرد.

اسم فيلم، "باغ فردوس، ساعت پنج بعد از ظهر" بود.  شايد از فيلم به خاطر درك حرص خوردن ها و عصبانى شدن هاى دختر، و شايد از نصايح و راه كار هاى روانشناس فيلم و نقش رضا كيانى خوشم اومد.  از ديدن آزيتا حاجيان بعد از سالها و اينكه هنوز همون طور زيباست خوش حال شدم.  انگار زمان ثابت مانده بود و من هنوز ايران بودم و در خانه خودمان اين فيلم را ميديدم، و شايد همه اين عوامل دست در دست هم داده بود، نميدانم. هر چه بود، زمان آرامش بخشى بود.  فقط اگر اين چاشنى عشق و عاشقى رو كارگردان اضافه نميكرد، اگر نشون ميداد كه دوستى خالص و پاك هم ميشه بين زن و مردى در ايران شكل بگيره و تداوم پيدا كنه، خيلى بهتر ميشد.  اما خوب لابد اون وقت ميشد از اون فيلم هاى بى سر و ته كه من دوست ندارم.  چه كار بايد بكنند اين كارگردان هاى بيچاره؟

2 comments:

Mohammad Shoraka said...

این فیلم اصلا یک فیلم معمولی نیست. همین که رضا کیانیان توش بازی کرده ، این رو میرسونه.

Mehrnaz Memar said...

خانم این کامنت قبلی رو من زدم به اسم آقای شرکا چون اسم کاربری اون رو کامپیوتر من روشن بود. با عرض معذرتژ