Wednesday, June 1, 2011
امروز ميتونست روز خيلى خوبى باشه.
امروز ميتونست روز خيلى خوبى باشه. خيلى خيلى خوب. ميتونستم با خوشحالى فيلم آخرين فرود اندور رو ببينم. ميتونستم با خوشحالى شاگردم رو كه از سن ديگو اومده كه با من كار كنه، بر دارم، ناهار ببرمش بيرون، با ذوق و شوق از پروژه و كارهايى كه انتظار دارم انجام بده براش حرف بزنم. ميتونستم عصر با شارلت و كوين و ايرين كه تازه عروسى كرده براى تولد شارلت بريم چيز كيك فكتورى شام بخوريم و خوش باشيم. ميتونستم از ذوق گرفتن ايميل فائزه كه خبر داده داره عروسى ميكنه تا يه هفته خوش باشم. ميتونستم شب با دوستام اسكايپ كنم و درباره بقيه كتابى كه ميخونيم حرف بزنيم. امروز خيلى روز خوبى ميتونست باشه. همه اين كارها رو هم قراره بكنم، اما همش ته فكرم اينه كه من از چه جاى تاريكى ميام. جايى كه دختر رو در تاشييع جنازه پدر ميكشند. و اين همه نور و روشنايى و شادى اين طرف دنيا، اصلا يه قطره اش هم اون طرف دنيا نميباره و اونجا رو روشن نميكنه، و اين همه تاريكى اونور دنيا اصلا اين ور دنيا خبر نميشه، كه زنى بعد از نه ماه زندان به هاگ كردن شوهرش با دستبند در دست قناعت ميكنه و لبخند ميزنه. همه اين كارها رو قرار بكنم و بايد همه روز به خودم ياد آورى كنم، تقصير شاگردم نيست، او امروز حق داره روز اول كارى خوبى رو داشته باشه، تقصير شارلت نيست، او امروز حق داره تولد شادى داشته باشه، ...، و من مانده ام كه ديگر كى رغبت ميكنم پا در آن همه تاريكى بگذارم.
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
3 comments:
:(
می خواستم با شوق و ذوق بیام بنویسم میای ایران من دارم ۲۱ جون میرم. منم میتونستم خوشحال بمونم از ذوق دیدار خودمو صوفی با فامیل اما...
ببخشيد، نميخواستم روز تو رو هم خراب كنم. البته فكر كنم ما كه سالم و سر حاليم بايد از نعمتها و خوشحاليهاى زندگى لذت ببريم و قدرشون رو بدونيم، اما خب بعضى وقت ها سخته. گذشته از اين حرف ها، دلم كه ميخواست بيام اما هميشه تابستونا كار من زياده و سرم شلوغه. بهت خيلى خوش بگذره و استفاده كن و به همه سلام برسون.
Post a Comment