Monday, December 20, 2010

از دهى در خراسان تا ...

از دوستان اقوام ما هستند، خودش و خانمش هميشه با سكوت و وقار بيشتر شنونده هستند. كمتر به ياد دارم حرفى زده باشند به جز سلام و احوالپرسى هاى معمولى. البته بندگان خدا گناه ندارند، بين دعواهاى سياسى و مذهبى و فخر فروشى هاى عده اى به عده ديگر، سكوت پيشه كردن بهتر است. من معمولا به بچه هاى برادرم كه سوزنشان روى "عمه" با اون لهجه شيرينشون گير ميكنه پناه ميبردم، كه آنها هم نبودند. از قضاى روزگار آدمهاى بحث برانگيز هم كمى رحم كرده بودند و سكوت پيشه كرده بودند، و باعث شد من و اين زوج مسن با هم صحبت كنيم و بهتر بشناسمشان. واقعا خيلى جالب هست آدم ها از كنار هم ماهها و سالها رد ميشوند، بدون اينكه همديگر را خوب بشناسند.

حرف سر آمريكا آمدن افراد بود، و اين آقا ركورد دار جمع بود. گفت سال 1964 به آمريكا آمده. 1964، خيليه ها! اون موقع داخل ايران هم كمتر كسى براى درس خوندن به شهر ديگرى ميرفت. اما نقطه تعجب فقط زمان آمدنشان نبود، بلكه از كجا به كجا رفتن و رسيدنشان بود. خودش ميگويد " ما در ده بوديم." اسم دهشان يادم رفت، اما نزديك بجنورد در استان خراسان بود. ميگويد "من اولين كسى بودم كه در دهمان كلاس ششم را تمام كردم". كلاس ششم، نه حتى ديپلم! پدرش مكتب رفته بود، يعنى نزد آخوندهاى ده سواد ياد گرفته بود. همين سواد براى او كافى بود كه دنيا را به او بشناساند. ميگفت پدرم تمام كتابهاى درسى من را از اول تا آخر ميخواند. اگر من در امتحان علوم يا تاريخ 14 ميشدم، پدرم اگر اون امتحان رو ميداد حتما 20 ميگرفت. پدرش كشاورز و زمين دار بود، و مشترك چند روزنامه رايج آن زمان شده بود. روزنامه ها از مشهد با پست براى او ميامدند. همان سواد مكتبى در دنيا را به او باز كرد. پسرش را به شهر براى درس خواندن فرستاده بود و پس از ديپلم به او توصيه كرده بود براى تحصيل به خارج برود. اين آقاى داستان ما ميگويد در آن زمان عده اى از دوستانش داشتند كارهايشان را ميكردند كه به آلمان بروند. او در تهران سرگرم تدارك كارهاش بوده كه تلگرافى يك خطى از پدرش كه به مشهد براى فرستادن آن تلگراف رفته بود ميگيرد: "آلمان نرو، آمريكا برو." با خود هاج و واج فكر ميكند تك و تنها آمريكا بروم كه چه، من با دوستانم ميخواستم سفر كنم، اما حمايت مالى پدر زمين دار و كشاورز براى آمريكا رفتن بود، نه آلمان، و اين طور شد كه اين آقا با ثبت نام در كلاس انگليسى در ايالت نيويورك ويزا ميگيرد و به آمريكا مى آيد.

او امروز مهندس راه و ساختمان موفقى است. دو سال پيش به خاطر وضع بد اقتصادى كمپانى كه در آن كار ميكرد عذر عده اى از جمله او را خواستند. زمان باز نشستگيش هم هست اما به دنبال كار گشت و در اين بحران اقتصادى در يكى از بزرگترين كمپانى هاى تكنولوژى كه با وزارت هواپيمايى آمريكا قراردادهاى فراوان دارند كار گرفت. صبح ها ساعت 4:30 بيدار ميشود تا قطار ساعت 6:15 را بگيرد. دوست ندارد صبح ها عجله كند و الا اين همه وقت لازم ندارد براى رسيدن به ايستگاه. از شمال مريلند قطار ميگيرد تا پس از يك ساعت به ايستگاه مترو مركزى واشنگتون دى سى برسد، و بعد با مترو به كار ميرود. هر طرف مسيرش 2 ساعت طول ميكشد، يعنى روزى 4 ساعت در راه است. اما اصلا گلايه نميكند، ناراضى نيست، كارش را دوست دارد، خوشحال است كه كار دارد. وقتى من در مورد راه دورش گفتم كه بايد خسته كننده باشد، گفت نه، من دو سال كار نداشتم، خيلى بد بود. قطار راحت است، چشمهام رو روى هم ميذارم تا برسم. خانمش در تاييد خوشحال بودنش گفت وقتى خونه ميرسه اصلا خسته و ناراحت نيست.

سواد خواندن و نوشتن براى يك كشاورز ايرانى كافى بود كه تصور و آرزوى تحصيل در آمريكا رو براى فرزندش بكنه و اون رو محقق كنه. بايد قبل از اينكه دير بشه باهاش درباره پدرش، تجربيات سفرش، خاطراتش مصاحبه اى كنم. اينها جزيى از تاريخ معاصر ثبت نشده ايرانند. اصلا ما ميدونيم اولين ايرانى كه به آمريكا اومد كى بود؟ كى اومد؟ چرا اومد؟ انگار فقط همان 2500 سال پيش برايمان مهم است.

1 comment:

Mehrnaz Memar said...

مصاحبه کردی؟
حالا چرا دونستن اینکه اولین ایرانی که به امریکا رفت ، ممکنه اهمیت داشته باشه؟ هزاران نفر به دلایل مختلف به هزارجای دنیا میرن. مثلا معلمهای امریکایی که به خاطر شرایط بد اقتصادی در امریکا مجبورن بیان چین زندگی کنند!