Sunday, December 26, 2010

به خاطر روى ماهش

درسته، من ماه رو دوست دارم. عكسش هم روى بلاگم هست. ازش حرف هم ميزنم، اما اين روز ها كه همه از ماه گرفتگى ميگويند، سكوت كردم. اصلا همين را هم نميخواستم بنويسم. آنقدر همه در وصف اين ماه گرفتگى نوشتن، كه انگار بايد خودم را توجيه كنم. هر چند كه اين بين من و ماه است و هيچ ربطى هم به شما ندارد. من نميدانم چرا همه براى ديدن ماه گرفتگى بيدار مينشينند و آن را يك پديده جالب ميدانند؟ من چشم ديدن گرفتگى ات را ندارم. من فكر ميكنم اين پديده نادر يعنى روال عادى و نظم طبيعى به هم خورده; كه تويى كه هر شب همه جاى دنيا با من بودى و هستى، تصميم گرفته اى كه قايم شوى، براى خودت باشى. بقيه نميفهمن تو اون يك شب رو ميخواهى با خودت باشى؟ همه همون يك شب يادت ميوفتن؟ از ترس گم شدنت، از دست دادنت، بايد لحظه به لحظه شاهد گرفتگيت باشن؟ من آنشب تخت خوابيدم كه تو هر جا كه ميخواهى بروى تا فردا شبش دل قرص و كاملت را ببينم.

2 comments:

Unknown said...

That's the best !! It has been so long that I haven't read your writings

Nargess said...

Thanks! Welcome back!