Friday, November 13, 2009

حاجی خانوم

حاجی خانوم زنی‌ بود از یکی‌ از روستاهای اطراف اصفهان. او در خانه ما و فامیل‌هایمان کار میکرد، اما در واقع حکم "ننی" من رو داشت به قول این جایی ها. او فرزندانش را به تنهایی بزرگ کرده بود، اما هنوز کار میکرد با وجودیکه پسرش نسبتا کار خوبی‌ داشت. هیچ وقت نفهمیدم چه بر سر شوهرش آمده بود. یعنی‌ در عالم بچگی‌ اصلا به این چیزها فکر نمیکردم. حاجی خانوم خودش مهم بود که در زندگی‌ ما بود.

حاجی خانوم با اتوبوس و پیاده خودش رو به خانه ما میرساند. حاجی خانوم سواد نداشت، اما همیشه دفترچه تلفنش توی ساکش بود، واگر ده دقیقه هم قرار بود دیر تر برسه، سر اولین تلفن عمومی‌ در راهش می‌‌ایستاد، از یک نفر خواهش میکرد که تلفن ما رو از دفترچه ش پیدا کنه و براش بگیره تا به ما بگه که دیر میکنه، با وجودیکه ما خونه بودیم و جایی قرار نبود بریم.

حاجی خانوم سواد نداشت، اما بهداشت رو خیلی‌ بهتر از بعضی‌ پرستار‌ها رعایت میکرد. جوراب‌های من رو با زیبایی جفت میکرد و روی هم می‌چید و لباس هام رو تا میکرد.

حاجی خانوم سواد نداشت، اما اگر می‌‌دید میوه فروش، سبزی فروش، یا حتی ‌نمکی داره سرش کلاه میذاره، داد و بیدادی راه مینداخت و انقدر خدا رو گواه میگرفت که طرف تا ته جهنم میرفت و بر میگشت.

تکّه کلام حاجی خانوم، "ها خب" بود. اگر سکوت بر قرار میشد و دیگه کسی‌ حرفی‌ نداشت، سکوت رو با یک "ها خب" کش دار می‌‌شکست.

حاجی خانوم عاشق ماست بود. همیشه با غذا برای خودش با ماست دوغ درست میکرد و روش نعنا و نمک میزد، و بعد ماست و نون و خرما هم به عنوان دسر میخورد.

حاجی خانوم عاشق بارون و برف بود. اگر یکی‌ کمی‌ مینالید که هوا بد شد (یکی‌ که یعنی‌ من)، زود با اعتراض جواب میداد: "بذار بباره، بذار بباره، زمین‌ها تر بشه". او فکر کشاورز‌های روستاشون بود و مدتها به باران و برف از پشت پنجره خیره میشد. گاهی‌ هم دستاش رو رو به آسمان بلند میکرد و خدا رو شکر میکرد به خاطر این همه برکت و نعمت.

خیلی‌‌ها او را ننه صدا میکردند. ظاهرأ بار اول که من این رو از زبان کسی‌ شنیده بودم، بهش گفت بودم "ننه نه، حاجی خانوم!"، و حاجی خانوم هم کلی‌ کیف کرده بود که این بچه که من بوده باشم انقدر احترام بهش گذاشته و ازش دفاع هم کرده، و این خاطره مورد علاقش از من شده بود و برای همه تعریف میکرد: "خدا شاهده ،نرگس جون گفت ننه نه، حاجی خانوم!".

من که بزرگ تر شده بودم، حاجی خانوم هم هوش و حواسش سر جاش خیلی‌ نبود. بچه هاش هم دیگه نمیذاشتن کار کنه. او بیشتر به عنوان مهمان و عضو خانواده هر از گاهی‌ به خانه ما می‌‌آمد. بعد‌ها شنیدم که سال‌های آخر در یک خانه سالمندان بوده، اما پسرش هم همان جا کار میکرد و با او هر روز نهار میخورد. دفعه آخر که ایران رفته بودم، چند ماهی‌ میشد که حاجی خانوم فوت کرده بود و من هیچ وقت از حاجی خانوم خدانگهداری* نکرده بودم.

*حاجی خانوم همیشه موقع خداحافظی میگفت: خدا ا (مکث)نگهدار.

1 comment:

Mehrnaz Memar said...

یادش بخیر. من در عالم بچگی اما خیلی وقتها از کارهای ننه لجم می گرفت. شاید از بس ناز نازی بودم.

خدا بیامرزدش.