Wednesday, August 12, 2009

خانه آباد!

بد‌ترین کاری که تا به حال داشتم، وقتی‌ بود که در زمان دانشجویی در یک شرکت تلفنی جواب تلفن مشتری‌ها رو میدادم. من جواب دو خط فارسی‌ و انگلیسی رو میدادم. هچ کس هم که تلفن نمی‌‌کرد بگه، به به چقدر سرویس شما خوبه، خسته نباشید. همه یا صورت حسابشون اشتباه بود، یا سرویسشون قطع شده بود یا درست کار نمیکرد. خلاصه هر کس یک جور عصبانی بود و گله ایی داشت. بعضی‌‌ها هم هنوز سلام نکرده، داد و بیداد راه می‌‌انداختند و دعوا داشتند، و یا بر عکس بعد از یک بار تماس به حد آزار دهنده‌ای دوستانه میشدند و ول نمی‌کردند. ما هم هیچ وقت اجازه نداشتیم تلفن رو روی مشتری قطع کنیم. البته خوب کارمند‌ها هم صبرشون حدی داشت. بعضی‌‌ها به قیمت از دست دادن کارشون، یا با این تصمیم که دیگه حاضر به ادامه اون کار نیستند، جواب طرف رو میدادند و تلفن رو محکم میکوبیدند.

یکی‌ از اون روزها طبق معمول تلفن‌ها رو پشت سر هم جواب میدادم. روی خط فارسی‌، خانومی زنگ زده بود که از همون سلام علیکش فهمیدم افغانی بود، و نه ایرانی. چند تا تلفن بین المللی داشت که هی‌ در دقیقه اول قطع شده بودند، و هزينه هاى ايجاد ارتباط اوليه الکی‌ الکی‌ روی هم جمع شده بودند. صورت حسابش رو چندین بار مرور کردم و هرچی‌ رو که می‌تونستم به حسابش برگردوندم. شاید کلا ۱۰ دلاری بهش پس دادم. این خانوم خیلی‌ خوش حال شد و از من تشکر کرد، و موقع خدا حافظی به من گفت "خانه آباد"! خیلی‌ به دلم چسبید، و خستگی‌ از تنم در رفت. یکی‌ از زیباترین دعا هایی بود که کسی‌ برایم کرده بود، و میدونم در اون زمان برای او که افغانی بود چقدر پر معنا بود.


این روز ها، صبح‌ها که به اداره رانندگی‌ می‌کنم، توی رادیو اغلب از اوضاع افغانستان و انتخاباتی که در پیش دارند گزارش هایی پخش میکنند. حس عجیبی‌ دارم وقتی‌ صدای مردم رو توی زمینه به فارسی‌ میشنوم. اون‌ها از آینده، امید، سازندگی، و دوران نقاهت مملکتشون پس از دوران طالبان حرف میزنند. هنرمندانشون بعد از مدتها راحت آهنگ میخونند، میرقصند، و در استادیوم هایی که مردم در زمان طالبان به دار آویخته می‌‌شدند، جشن میگیرند. امیدوارم انتخابات آنها به سلامتی و درستی‌ برگزار بشه. امیدوارم امیدشون ناامید نشه. دوست دارم به اون خانوم، و دوستان دیگر افغانی بگویم "خانه آباد". خانه ما هم آباد!


Friday, July 31, 2009

نداى آزادى

سال سوم رياضى، دبيرستان نداى آزادى. دو سه ماه از سال تحصيلى گذشته بود و ما هنوز معلم جبر نداشتيم. جبر درس اصلى ما بود و همه در حال آماده شدن براى كنكور سال بعد در دبيرستان نمونه مردمى! بالاخره پس از نوشتن نامه ها به مدير مدرسه، و در خواست رسيدگى و نشنيدن جوابى، صبر ما به سر رسيد و روزى تصميم گرفتيم صبح از سر صف به كلاس نرويم تا مدير مدرسه با ما حرف بزند و مشكل ما را حل كند.

روز موعود فرا رسيد. ناظم اعلام كرد: سه دو! "ما با خانوم مدير كار داريم!"، نماينده كلاس گفت. "خانوم بفرماييد سر كلاس!"، يك بار، دو بار، سه بار اين مكالمه تكرار شد. كلاس دومى ها و اولى ها رفتند سر كلاس. سه يك و سه دو، سر پا، در حياط ايستادند. يك ساعت گذشت. مدير به حياط نيامد. بعد اسم ها تك تك به دفتر صدا زده شدند. دوستان با يك برگه خروجى مى آمدند بيرون. لطف كرده بودند محترمانه اخراجمان ميكردند. براى اينكه اخراجى در پرونده مان ثبت نشود ، ميگفتند كه مثلا ما به خاطر تغير خانه تقاضاى تعويض مدرسه مان را كرده ايم. اميد داشتند ما بترسيم و پشيمان شويم. ما اون روز تا آخرين زنگ در حياط ايستاديم.

نه مدير آمد ببيند درد ما چيست نه ناظم پا در ميانى ميكرد: "ما براى امنيت كشور هم كه شده بايد چند تا از شما ها رو اخراج كنيم!"، خانوم ناظم فرمودند. عجب! ما انقدر مهم بوديم و پر قدرت، و خبر نداشتيم! "شما رو آمريكا تحريك كرده"، اين خانوم ادامه دادند. ما هم با بچه ها مى خنديديم و مى گفتيم "آره، ديشب بيلى جون خودش بهم زنگ زد"! مدير محترم تنها كارى كه كردند به اداره آموزش و پرورش منطقه تلفن كردند، اين شورش را گزارش دادند، و از فردا دم در مدرسه ما مامور انتظامى با تفنگ ايستاد، تا ديگه ما باشيم از اين غلط ها نكنيم و معلم جبر نخواهيم. شاگرد رشته رياضى را چه به معلم جبر داشتن؟! چه ادعاها!

امروز اسم دبيرستان من پر معنا تر شده. مردم به ياد ندا با نوشته هاى "نداى آزدى" به تظاهرات ميروند. نمى دانم امروز، بچه هاى نداى آزادى هم آيا نداى آزادى سر مى دهند؟ شايد همان اعتماد به نفسى كه اين اسم اون سال ها به ما مى داد، باعث بشه اين بار خواسته هايى بالا تر از معلم جبر را مطالبه كنند. امروز فيلم هاى خيابان عباس آباد و سهروردى را در آتش و شلوغى ديدم، و ياد نداى آزادى افتادم و صد ها بارى كه از عباس آباد و سهروردى واپادانا از مدرسه به خانه بر مى گشتم.

Wednesday, July 29, 2009

ريه هاى لذت پر اكسيژن مرگ است- سهراب سپهرى

هر نفسى كه فرو مى رود ممد حيات است و چون بر مى آيد، مفرح ذات. پس در هر نفسى دو نعمت موجود است و بر هر نعمتى شكرى واجب! -- سعدى

جنگى كه از اون جون سالم به در بردى، هر تصادف شديدى كه به خير گذشته، هر غده بد خيم كه به موقع به وجودش پى بردى و درش آوردى، هر فرود اضطرارى هواپيمايى كه ميتونست سقوط كنه، به تو ياد آورى ميكنه كه هنوز زنده اى. هر لحظه معجزه ايست، هر لبخند معجزه ايست، هر نگاه معجزه ايست. به شكرانه اين همه نفس زندگى را معنا كن.

Tuesday, July 28, 2009

!جاش خالى نباشه، سبز باشه

ما ايرانى ها وقتى دلمون براى كسى كه به هر دليل ازمون دوره تنگ ميشه، ميگيم "جاش خاليه". اما شيرازى ها نميتونن به راحتى جاى خالى عزيزى رو بپذيرن، به جاش ميگن "جاش سبزه". وقتى هم كسى سفر رفته يا به هر دليلى نيست و ميخوان جاخاليش رو به خانوادش بگن، ميگن "جاش خالى نباشه، سبز باشه". حالا اين روز ها جاى خيلى ها بين خانواده هاشون تو ايران سبزه، سبز سبز.

Sunday, July 26, 2009

Silence or not?

There are times you have to speak up.
Like when your basic rights are violated,
When you are betrayed,
When you are considered a fool.
You need to declare you know,
You are not stupid,
You cannot be taken advantage of.
Your anger makes it easy to recognize this situation,
And even easier to speak up.

Then there are times you need to honor silence,
To honor a special trust,
To declare that you know s/he/they know/s.
You are just waiting for them
To do or say what they need to say.
You know it is just a matter of time,
Not whether or not they do the right thing.
If you do not last long enough and ask the inevitable question,
You may be considered as someone who does not trust the other person.
Recognizing this situation is hard.
Honoring silence is harder.
Being patient is the hardest.

Thursday, July 9, 2009

I am Invisible!

We sat next to each other
Day after day
Year after year
I learned today
He never knew me

I always trusted him
Day after day
Year after year
I learned today
He never trusted me
Worse, he even betrayed my trust.

I am invisible
At least to many
No matter how close they are to me
Or how often they see me

I am invisible
I have to learn to live with that
Day after day
Year after year.

Sunday, June 21, 2009

My Home is Gone.

I remember those days,
When I was a little girl,
So much in need of protection,
For Saddam could send a missile anytime.

I remember those nights,
When my family and I would sleep under our home's stairs,
Which served as our shelter.
I remember hearing the alarm drills,
Warning us of an upcoming attack.
Yet, I do not recall being scared
Not even once.
Not even during the three months that I lived in Kaazeroon.
A small city close to Shiraz.
I was there with some relatives,
To stay away from possible air strikes.

I carried as much a normal life as I could have during those years.
I would go to school,
I would worry about my grades and rank.
I would watch my afternoon cartoons.
I was never scared.

What is it now,
That so many years later,
In such a safe country
With so many resources,
Where any help is a phone call,
Or maybe a credit card number away,
I worry so easily?

What is it now,
That even when I talk everyday to my parents,
And yet they play their role in reassuring me they are fine,
I worry so much.

Oh, my home is gone,
I am so far away,
I am so helpless,
I have no shelter to turn to,
I am not my parents' little girl anymore,
I am facing the whole world alone.

I have much greater appreciation for how my parents carried life
For I know now how hard it is to stay calm
They gave me a home.
A home I felt safe in.
A home I have not been able to build for myself yet.
A home that may never be replaced.

My home is gone now.
My home is gone.
And I am watching it falling apart.
My home is gone.