Friday, July 31, 2009

نداى آزادى

سال سوم رياضى، دبيرستان نداى آزادى. دو سه ماه از سال تحصيلى گذشته بود و ما هنوز معلم جبر نداشتيم. جبر درس اصلى ما بود و همه در حال آماده شدن براى كنكور سال بعد در دبيرستان نمونه مردمى! بالاخره پس از نوشتن نامه ها به مدير مدرسه، و در خواست رسيدگى و نشنيدن جوابى، صبر ما به سر رسيد و روزى تصميم گرفتيم صبح از سر صف به كلاس نرويم تا مدير مدرسه با ما حرف بزند و مشكل ما را حل كند.

روز موعود فرا رسيد. ناظم اعلام كرد: سه دو! "ما با خانوم مدير كار داريم!"، نماينده كلاس گفت. "خانوم بفرماييد سر كلاس!"، يك بار، دو بار، سه بار اين مكالمه تكرار شد. كلاس دومى ها و اولى ها رفتند سر كلاس. سه يك و سه دو، سر پا، در حياط ايستادند. يك ساعت گذشت. مدير به حياط نيامد. بعد اسم ها تك تك به دفتر صدا زده شدند. دوستان با يك برگه خروجى مى آمدند بيرون. لطف كرده بودند محترمانه اخراجمان ميكردند. براى اينكه اخراجى در پرونده مان ثبت نشود ، ميگفتند كه مثلا ما به خاطر تغير خانه تقاضاى تعويض مدرسه مان را كرده ايم. اميد داشتند ما بترسيم و پشيمان شويم. ما اون روز تا آخرين زنگ در حياط ايستاديم.

نه مدير آمد ببيند درد ما چيست نه ناظم پا در ميانى ميكرد: "ما براى امنيت كشور هم كه شده بايد چند تا از شما ها رو اخراج كنيم!"، خانوم ناظم فرمودند. عجب! ما انقدر مهم بوديم و پر قدرت، و خبر نداشتيم! "شما رو آمريكا تحريك كرده"، اين خانوم ادامه دادند. ما هم با بچه ها مى خنديديم و مى گفتيم "آره، ديشب بيلى جون خودش بهم زنگ زد"! مدير محترم تنها كارى كه كردند به اداره آموزش و پرورش منطقه تلفن كردند، اين شورش را گزارش دادند، و از فردا دم در مدرسه ما مامور انتظامى با تفنگ ايستاد، تا ديگه ما باشيم از اين غلط ها نكنيم و معلم جبر نخواهيم. شاگرد رشته رياضى را چه به معلم جبر داشتن؟! چه ادعاها!

امروز اسم دبيرستان من پر معنا تر شده. مردم به ياد ندا با نوشته هاى "نداى آزدى" به تظاهرات ميروند. نمى دانم امروز، بچه هاى نداى آزادى هم آيا نداى آزادى سر مى دهند؟ شايد همان اعتماد به نفسى كه اين اسم اون سال ها به ما مى داد، باعث بشه اين بار خواسته هايى بالا تر از معلم جبر را مطالبه كنند. امروز فيلم هاى خيابان عباس آباد و سهروردى را در آتش و شلوغى ديدم، و ياد نداى آزادى افتادم و صد ها بارى كه از عباس آباد و سهروردى واپادانا از مدرسه به خانه بر مى گشتم.

2 comments:

Anonymous said...

Beautifully written. It shows how fundamental oppression has always been in Iran...

Nargess said...

Exactly! And the next post shows the other extreme. In Iran, citizens who live there everyday and contribute to society are always treated as guilty people who should prove their innocence. In the U.S., you show up from a controversial place, they welcome you, and you are innocent until proven guilty.