دخترك سه ساله با پدرش آمده بود تولد ناتالى 12 ساله، چون پدرهاشون دوست و فاميل بودند. دخترك با فارسى كتابى و شيرين حرف ميزد، و به خاطر اين هنر برترى داشت به ناتالى و ويكتوريا كه همه حرف هاى او را نميفهميدند. در جواب سوالات ميگفت بله. لباس زيبايى به تن داشت، و يك پاپيون قرمز بر سر. كلاسيك ترين تصويرى كه ميشود از يك دختر سه ساله ايرانى داشت. چندى نگذشت غريبى كرد. مامانش رو خواست. "بابا، بريم. بابا بريم خونمون. بابا شب شده، بريم خونمون."
خوش به حال دخترك، هر وقت ميخواست كافى بود به باباش بگه، باباش هم بغلش كنه و با هم برن خونشون كه همين نزديكى است پيش مامانش. خوش به حال دخترك كه نميداند ويكتورياى كوچك وقتى هم سن او بود چه ميكشيد وقتى دلش براى مامانش تنگ ميشد و نميتونست همون موقع بره پيش مامانش. خوش به حال دخترك كه نميداند آدم بزرگ ها هم با همه بزرگيشان نميتوانند هميشه هر وقت خواستند بروند خونشون. خوش به حال دخترك كه با يك كيك همه مشكلاتش حل شد و خوشحال شد و بعد هم رفت خونشون.
Monday, April 18, 2011
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment