Thursday, March 31, 2011

گلهاى سرخ ما


بهار ها حياط خونه ما ميشد بهشت، ارديبهشت خود بهشت بود. چند تا بوته گل سرخ در باغچمون داشتيم. بوته كه چه عرض كنم، درخت هاى بزرگى شده بودند. بابا مرتب روى همه ميز ها، توى همه اتاق ها گلهاى خوش بو رو ميذاشت. هر چى به در و همسايه و فاميل ميداديم هم اين گل ها تموم نميشد. يادمه روز معلم هم كه 12 ارديبهشت بود براى معلم ها دسته هاى پر گل رز قرمز ميبردم. گلهاى سرخ ما معروف بودند، پر رنگ، خوشبو، با حال و زنده. انقدر خوشگل بودند كه يه بار وقتى يكيشون رو چيده بودم، ميخواستم همش باهام باشه. اون موقع ها كه بچه بودم بعداز ظهرها بعد ناهار ميخوابيدم. دلم نيومد گل رو بذارم كنار. روى بالش كنار خودم گذاشته بودم، خوابيده بودم. مامانم اومده بود چكم كنه وقتى خواب بودم، انقدر تحت تاثير قرار گرفته بود، كه با يك ماچ و صداى "قربون اين روح لطيفت برم كه با گل روى بالشت خوابيدى" بيدار شدم.

امروز دلم براى گلهاى سرخ خونمون، براى بهار خونمون تنگ شد. رفتم براى خودم گل خريدم. نه بو دارند، نه رنگ درست حسابى، نه اون خارهاى تيز. به عبارتى بى حال و بى بخارند. يه چايى مشتى هم ريختم با شكلات صفا ميكنم، بلكه دل خودم و خوش كنم.

No comments: