معلمی شغل شریفی است. با اندیشه و احساس آدمها مدام در رابطه است. همیشه فکر میکردم و میکنم که اگر حتی یک نفر یک چیز جدید سر کلاس یاد بگیره، طرز فکرش نسبت به مسایل در جهت بهتر (که خودش جای بحث و اختلاف نظر داره) عوض بشه، روشهای استدلال منطقی رو یاد بگیره، و مهمتر از اون کاربردش رو در زندگیش بفهمه، زندگی اون شخص بهتر میشه، و دنیا دنیای بهتری میشه. و ما چه معلمهای جور واجوری داشتیم در ایران. و چقدر تشنه یاد گیری بودیم و از دنیا دونستن و از دنیا عقب نیفتادن. نه، تشنه دیده شدن هم بودیم. اینکه به توانایی هامون باور داشته باشند، و باور کنند که اگر فقط به ما آموزش درست بدند، میتونیم یاد بگیریم، موفق بشیم، و هر کارهای که خواستیم بشیم. اما حیف که خیلی از معلم هامون هم ته دلشون این باور رو نداشتن. سالهای دبیرستان بود و سالهای انتخاب رشته، آماده شدن برای کنکور، فکر آینده و اینکه چه کاره دوست داریم بشیم و غیره. معلمها یکی از یکی دلسوز تر هر کدوم نصایحی داشتند مادرانه. معلم عربی میگفت اگر میخواهیم زندگی خانوادگی خوبی داشته باشیم و شوهر خوب، باید از خدا اینو بخواهیم و براش دعا کنیم و بیکار نشینیم. بنده خدا لابد یک چیزی میدونسته که باید از اون موقع شروع به دعا کردن میکردیم، ما عقلمون نمیرسید. یک معلم دیگه داشتیم که معتقد بود تا ۲۵ سالگی هر کاری کردیم، کردیم، وگرنه دیگه هیچ کاری برای تغییر زندگیمون نمیتونیم بکنیم. به عقیده اون، زندگی بعد از ۲۵ سالگی فقط ادامه یک زندگی از قبل تعیین شده بود. و من همون موقع که به حرف هاش گوش میدادم براش متاسف بودم که خودش رو بعد از ۲۵ سالگی مرده حساب میکرد. یک ناظم هم داشتیم که هر وقت با بچهها زنگهای تفریح یا وقتی معلم نداشتیم کلاس و با آهنگ خوندن و بزن و برقص رو سرمون میذاشتیم میآمد و بساطمونو بهم میزد و میگفت خجالت نمیکشید؟ مادرهای شما سنّ شما بودند چند تا بچه قد و نیم قد داشتند و الوبل. و یکی نبود بگه که نصف مادرهای ما سنّ خودش هم که بودند مارو هنوز نداشتند. حالا گیرم هم همونطور بود که اونها میگفتند،. چون مادرهای ما جوانی نکردند و شادی نکردند، و در سنّ کم بچه دار شدند، ما هم باید مثل اونها زندگی میکردیم؟ چرا همیشه باید احساس گناه از زنده بودن، شاد بودن، و پیشرفت کردن میکردیم؟ این احساس گناه دادن همیشه به جورهای مختلف بود. مثلا یک معلّم دیگه همیشه یاد آوری میکرد که درین اوضاع گرونی از لباس و خورد و خوراک و غیره ما سراپا خرج هستیم برای پدر و مادر هامون و به این دلیل باید قدرشون رو بدونیم و درس بخونیم (نه برای خودمون). انگار ما نامه و تقاضا داده بودیم که تورو خدا ما رو به دنیا بیارین. یک معلم جبر جوان داشتیم که یک بار درددل کرد که من از دانشگاه فلان آمریکا پذیرش داشتم و همه کارهام رو هم کرده بودم که برم، و روزی که میخواستم برم مادرم گریه کرد، و من به خاطر گریه مادرم نرفتم، و این به نظرش بهترین کاری بود که کرده بود. منی که شاگردش بودم میخواستم بهش بگم هنوز دیر نشده، میتونی بری، برو، و الا یک عمر حسرتش رو میخوری. خوب میای سر میزنی به مادرت، ویا اصلا میتونی بعد که درست تموم شد برگردی.
و اما معلم فیزیکی داشتیم جوان و قد بلند و قوی. در طول سال حامله هم شد و تا روزهای آخر انگار نه انگار، میومد سر کلاس و با شور و حرارت به ما درس میداد. بعضی وقتها هم دستاشو میبرد پشت کمرش و شکم گرد و توپش رو جلو میدادو از این طرف تخت سیاه به اون طرف راه میرفت، مثل اینکه یک مرتبه یادش اومده باشه که دکتر بهش گفته راه رفتن خوبه برات. این معلم فیزیک توی حیر و ویر حاملگیش و آماده شدن همه ما برای کنکور در دبیرستان ما سمینار فیزیک راه انداخت. مفهوم سمینار و مقاله نوشتن اون وقت برای ما پدیده خیلی خیلی جدیدی بود. اصلا بار اولی بود که باید خودمون فکر میکردیم، مینوشتیم، و حرف میزدیم به جای اینکه مطلبی رو که از روی کتابی که همه میخونند پس بدیم. بار اول بود که باید روی یک چیز علمی که نه تو هیچ امتحانی میومد و نه نمره داشت و نه به درد کنکور میخورد کار میکردیم. باید فکر میکردیم دوست داریم راجع به چی بیشتر بدونیم، یاد بگیریم، و روش وقت بذاریم. معلم ما هم زندگی خانوادگیش رو داشت، هم کارش رو، و هم تسلیم روشهای سنتی آموزش و پرورش نشده بود. شرح وظایفش رو خودش برای خودش عوض کرده بود. اینطوری خودش هم چیزهای جدید یاد میگرفت، علاوه بر اینکه به ما خیلی چیزها یاد میداد. نمیدونم هیچ وقت اون معلم فیزیکم فکر میکرد که یکی از شاگردهاش چطور از اون مقاله ائ که نوشته بود توی مصاحبه کاریش با ناسا استفاده کرده بود وقتی ازش پرسیدن آیا هیچ وقت اخبار و برنامههای ناسا رو دنبال میکرده؟ و اون با چه افتخاری داستان برخورد ستاره دنباله دار شمیکر-لوی ۹ با سیاره مشتری رو براشون تعریف کرده بود؟ که شاگردش تو خواب هم احتمال چنین اتفاقی رو نمیداد وقتی برای ترجمه هر یک جمله متنهای مربوطی که از روزنامههای آمریکا بریده شده بودند و با پست به دستش رسیده بودند ۵ دقیقه بین دیکشنریهای سنگین و بزرگ شنا میکرد؟ دلم میخواد ببینمش و بهش بگم. شاید هم خیلی تعجب نکنه. هر چی باشه اون دنیا و آینده ائ رو برای ما میدید که خودمون برای خودمون نمیدیدیم. احتمالا معلمهای دیگه بیشتر تعجب میکنند که بدون شوهر و چند تا بچه قد و نیم قد هم زندگی امکان پذیره.
Friday, October 8, 2010
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
1 comment:
خیلی جالب بود این پست، یک نظر و چندتا سوال دارم:
اینکه نوشتی دنبال دیده شدن بودیم، متاسفانه برای ایرانیها صدق میکنه ، چون روشی که با بچه ها برخورد میشه در ایران روش مقایسه با دیگران هست، و هیچوقت بهمون نمیگفتن وجودمون به خودی خود ارزشمنده و همیشه به دنبال این هستیم که به یک چیزی بیرون از خودمون برسیم تا دیده شیم ، چه اون چیز مدرک تحصیلی باشه، چه شهرت، چه پول و ثروت ، چه محلی که زندگی میکنیم.
سوال اول: هیچوقت گشتی معلم فیزیکتو پیدا کنی ؟
؟بهش بگی که به کمک کارهای اون به کجاها رسیدی
سوال دوم: چه کسی تکه های روزنامه های مربوط به تحقیقتو تو امریکا برات بریده بود و میفرستاد؟
Post a Comment