Monday, February 14, 2011

سنگى در دريا

دل من تنگ است و
دل تو سنگ.

سنگى ميشوم برايت
بسى سخت.
همين راميخواستى، نه؟

نه! تو ميخواهى سنگى،
نه، صخره اى باشى در دريا
موج ها بيايند و بروند
گاهى مهربان،
گاهى خشمگين.
گاهى برايت بنوازند،
گاهى لرزه بر اندامت بيندازند.

و تو همان طور آرام،
ساكت،
بى تحرك،
استوار بمانى،
و از اين همه تكاپو به وجد آيى،
و پايدارى ات را، قدرتت را،
به رخ دريا بكشى;
غافل از اينكه دريا، از سكوت و سكون متنفر است.
دريا، عاشق همنوايى و همراهى است.

حيف كه نميدانى
دريا با تو مهربان است
در چشم به هم زدنى
در روزى كه خيلى دور نيست
اگر اراده كند
تمام شن هاى زيرت را خالى خواهد كرد
و تو به پوچى تمام ادعاهايت پى خواهى برد.

دل دريا در يك سنگ نميگنجد،
و اين حقيقتى است گاهى تلخ.

2 comments:

Mehrnaz Memar said...

وای نرگس اینو خودت گفتی؟ خیلی قشنگه!

Nargess said...

مرسى، مرسى، آره خودم گفتم :-)